درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • خداحافظ ای . . .
  • (73)
  • (72)
  • (71)
  • (70)
  • (69)
  • (68)
  • (67)
  • (66)
  • (65)
  • (64)
  • (63)
  • (62)
  • (61)
  • (60)
  • (59)
  • (58)
  • (57)
  • (56)
  • (55)
  • (54)
  • (53)
  • (52)
  • (51)
  • (50)
  • (49)
  • (48)
  • (47)
  • (46)
  • (45)
دوستان من
  • ایمان
  • سحر
  • صهبا
  • الهام
  • محمد اوتادی
  • کارون
  • رویای بهار
  • خانوم میم
  • یلدا
  • صبا
  • مهرک
  • پرنیان
  • رها
  • آنا کارنینا
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



وقتی که او نیست
احساس سوختن به تماشا نمی شود آتش بگیر که بدانی چه می کشم
خداحافظ ای . . .
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/٢٠

خوب به دلایل نا معلومی اینجا تعطیل میشه . . .  علاقمندان می تونن از طریق sohrab.sanaie@gmail.com دلایلش رو جویا بشوند

نظرات ()



(73)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/۱۸

 با عسل رفتیم برای مراسم خواستگاری مهتاب . داماد مودب شیک خوش تیپ و مهندس . . . همکلاسی مهتابه .. .  آقاجون خواست باهاش گپی بزنم . به نظرم پسر خوبی بود . فقط چند تا اشکال داشت که منم دقیقا همین اشکالات رو داشتم وقتی رفتم خواستگاری نگین . ماشین نداره . خونه نداره . توی شرکت باباش کار میکنه و هنوزم درسش تموم نشده و البته مثل من سربازیش معاف شده . حقوقش ناچیزه . وقتی رفتن به آقاجون گفتم خدا براشون میرسونه . گفت :

-          سهراب نمی تونم . . ..  نمی تونم می ترسم

-          از چی خدا بزرگه براشون میسازه

بعد بغض کرد و گفت :

-          نه نه منظورم اون نیست

و من رو گرفت توی بغلش و گریه کرد . خودم رو کنترل کردم و گریه نکردم و گفتم:

-           نترسین بابا نترسین  . .. .  همه مردا که مثل من بی عرضه نیستن نتونن زنشون رو نگه دارن . . .

بهم نگاه کرد و دستش رو زد سر شونم و سینه اش رو صاف کرد و گفت :

-          ببخشین حواسم نبود . .. . واقعا منظوری نداشتم

شب خواستن که بمونیم . اول وسوسه شدم و گفتم بمونم . ..  اما یادم اومد که اگه بمونم میرم تو اتاق نگین می خوابم و دوباره هرچی رشتم پنبه میشه . . .  برگشتیم . تو راه عسل خواب رفت . اتوبان خیلی شلوغ بود . البته مسیر روبرو . . . من با خیال راحت می روندم . مراسم جالبی بود . مهتاب شیک و پیک کرده بود و دل تو دلش نبود . رفتم کنارش ایستادم . داشت استکان و نعلبکی ها رو تمیز می کرد . گفتم :

-          چطور پسریه ؟ دوست پسرت بوده یا نه ؟

برگشت و با چشماش که از اظطراب قرار نداشتن براندازم کرد و لپاش قرمز شد و گوشاش سرخ شد و گفت :

-          نه آقا سهراب این چه حرفیه . . .

خندیدم و گفتم :

-          چه رشته ای می خونه ؟

-          همکلاسیمه . .. . . . الکترونیک می خونه . . .

-          چه تیپیه ؟ قد بلنده ؟ کوتاه ؟ سفیده؟ سیاه ؟ چاقه ؟ لاغره ؟

-          قدش بلنده . . .  اندازه شما هست . . . لاغر نیست چاقم نیست چهارشونه است . سبزه نمیشه گفت اما سفیدم نیست . . . 

-          خوب بگو ببینم کاری چیزیم داره ؟

-          آره توی شرکت باباش کار میکنه . . . قرار شده اگر سر گرفت منم برم تو همون شرکت . . .  باباش بهش حقوق کم میده البته  . . . . گفته ازدواج که کردی زیادش می کنم . . . اینجوری میگه ولخرج میشه . . . 

-          چقدر از درسش مونده ؟

-          همین ترم . . .  البته قرآن و تاریخ اسلام رو هم تابستون پاس میکنه . . .

-          سربازی چی ؟

-          معاف شده . . .  تک پسره آخه

-          چند تا بچه ان ؟

-          4 تا هستن . 3 تا خواهر داره که بچه هاشونم بزرگن . آخریه . . .

خندیدم و گفتم :

-          همینجوری تو دانشگاه تو رو دیده و گفته میام خواستگاری . . .  دختر جون ما رو خر نکن . . . حالا چند وقته با هم دوستین ؟

باز قرمز شد و با دست موهاش رو زد پشت گوشش و سرش رو انداخت پائین گفت :

-          به بابا اینا نگین باشه ؟

-          باشه !!

-          3 سال

-          اووووه پس لیلی و مجنونم هستین .

سرش رو پائین نگه داشت و به باقی کاراش رسید . آروم بهش گفتم :

-          خوشبخت بشین ایشالله

اومدم بیرون .

نظرات ()



(72)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/۱۸

 

امروز صبح وارد اتاق که شدم آقای ک گفت :

-          امروز برنامه ای ندارید فقط از تهران میان تدارکات و پشتیبانی رو بازدید کنن .

-          پس برنامه داریم . کی ساعت چند ؟

-          ساعت 10 میان پایگاه پشتیبانی .

-          خوب کجا هست ؟

-          تو جاده ......

-          خوب زودتر بریم که اول خودم با پایگاه آشنا بشم .

با تعجب پرسید :

-          منم بیام ؟

یه کم فکر کردم دیدم که اون که نباید بیاد . باید بمونه . گفتم :

-          نه با مدیر تدارکات تماس بگیرید بگید بیاد من رو ببره . . .

باز با تعجب گفت :

-          چشم!!!

-          راستی با آقای رئیس هم تماس بگیر ببین بعد از ظهر هستن من 1 ساعتی برم خدمتشون

-          چشم

-          پس مدیر تدارکات رسید خبر بده .

-          آقای دکتر اگه ممکنه این مدارک رو هم بیارید تا آخر هفته . . . کارگزینی می خواد .

یه لحظه قلبم ایستاد . نکنه عدم سوء پیشینه هم بخوان . سریع کاغذ رو گرفتم و نگاه کردم . خدا رو شکر جزوشون نبود .

-          شماره موبایلتونم لطفا به من بدین من باهاتون کار داشتم بتونم تماس بگیرم

-          من موبایل ندارم . . .

تعجب کرد پرسید :

-          ندارید ؟

-          نه . . . من از موبایل خوشم نمیاد .

-          باشه چشم . . . می خواین درخواست بدم اداره یه خط براتون تهیه کنه ؟

-          نه . . .  از موبایل که استفاده می کنم میگرنم راه میفته . . . نمی تونم استفاده کنم .

-          پس به بچه های مخابرات بگم که بیسیم براتون بیارن . . . آخه میدونید که باید همیشه در دسترس باشید آخه مسئولیت شما . . .

-          باشه باشه بگو بیسیم برام بیارن .

موقع رفتن دم در از نگهبانی به آقا ملی زنگ زدم و گفتم عسل رو که آورد به نگهبان تحویلش بده تا بیارتش پیش من و به نگهبانم سپردم که اگه من نبودم عسل رو ببره بالا تو اتاقم تا بیام

پایگاه تدارکات بزرگ بود . وقتی برگشتم نگهبان گفت :

-          دخترتون اومد بردمش اتاقتون .. .  ماشااله خدا حفظش کنه براتون

بالا که رسیدم خانوما دور عسل جمع شده بودن باهاش بازی می کردن . آقای ک خانوما رو بهم معرفی کرد .

نظرات ()



(71)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/۱٧

همیشه بین همه موجودات و حیوانات من جمله انسان زندگی مشترک یکی از این حیوانات نظرم رو جلب میکرد که چه عاشقیه این موجود خدا . که تنها موجود عاشق دنیای خدا همینه . قو . . .  آره قو . . . قو فقط یکبار بعد از بلوغ جفت گیری می کنه یعنی زندگی مشترکش رو با جفتش شروع میکنه و تا آخر عمر با همین جفت زندگی میکنه و اگر هم جفتش بر اثر حادثه ای مرد برای همیشه مجرد می مونه و فقط در سالگرد جفتگیریش هر سال ناله قشنگی رو سر میده  . . .

سعید هفته دیگه داماد میشه . . . دیروز زنگ زد گفت . . . دلم برای زنش تنگ شده . . . خانوم خیلی مهربونی بود . . . سعید میخواد بچه اش رو بسپاره دست زن بابا دلم برای پسرش سوخت

نظرات ()



(70)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/۱٤

صدای فریاد پژمان فضا رو پر کرد . از خواب پریدم . سکوت مبهمی خونه رو پر کرده بود . دستی به پیشونیم کشیدم و دوباره خوابیدم . . . هنوز چشمام گرم نشده بود که صدای فریاد ممتد و ترسیده پژمان بلند شد . نشستم . چراغ خواب رو روشن کردم . پژمان رو تازه از اون ا  ن ف. راد   .د.ی کذائی برگردونده بودن . من ۴ یا ۵ روز قبل از اون برگشتم . البته پژمان رو ٣ هفته قبل من بردن . من به گفته بچه ها ۴ روز اونجا بودم . مردمک چشمش گشاد شده بود و همش موهای سرش رو میکند . دیگه حرف نمیزد . یه گوشه ای کز کرده بود و همش با ترس به اراف نگاه می کرد . تا روزی که بود آرزو داشتم یه بار دیگه صدای گرم و دوست داشتنیش رو بشنفم . تا س.لول تاریک میشد جیغ میزد . اونقدر جیغ زد تا از سل.ول ما بردنش . یکم آب خوردم و دوباره چراغ خواب رو خاموش کردم و خوابیدم . حسین بود که تو بغل من گریه می کرد . برای احمد گریه می کرد . اونقدر گریه کرد تا کل شونه ام خیس شد . بلند شدم و نشستم . پاهام رو از تخت پائین گذاشتم و به اطراف نگاه کردم . جز صدای تیک و تاک ساعت صدائی نبود . رفتم توی هال و روی کاناپه دراز کشیدم . چشمام رو بستم . احمد خیلی ظریف بود . صورت کوچکی داشت و خیلی بچه سال به نظر می رسید . اجزای صورتش واقعا چیدمان قشنگی داشت . برده بودنش ب.ند زن.دانی.ا.ن خطرناک . . . وقتی برگشت تا چند روز بغ کرده بود و یه گوشه نشسته بود . قبل از اینکه از سل.و.ل ما بره برای حسین تعریف کرده بود که اونجا چه خبر بوده . وقتی رفت چند روزی همه چی آروم بود . تا حسین رو بردن و گفتن بابات داره میمیره بیا به عنوان م.ناف.ق یه چند تا اعت.را.ف تلویزیونی بکن بلکه گذاشتیم بری بابات رو توی روزای آخر ببینی .

حسین پسر قویی بود . تازه مریض شده بود . سرفه میکرد . خیلی سرفه کرد . سرفه کرد سرفه کرد سرفه کرد . از خواب بیدار شدم . صدای سرفه ای شنیده نمیشد . یه قرص آلپرازولام خوردم و دوباره دراز کشیدم . حسین میگفت اگه اعت.ر.اف.م بکنم اع.د.ام.م میکنن دیگه بابائی نمیبینم . چند روزی که گذشت یه فیلم بهش نشون داده بودن که باباش رو با وضعی داغون روی تخت بیمارستان نشون میداده و خواهرای کوچیک و مادرش رو نشون میداده که خیلی آواره و بدبخت توی بیمارستان می گردن . توی سل..و.ل گریه کرد و بعد بلند فریاد کشید ای خدا . . . چشمام باز شد . کلافه شده بودم . رفتم و یه لیوان شیر خوردم . پیپ کشیدم و رفتم توی اتاق روی تخت ولو شدم . بعد از اینکه ازش اع.ت.را.ف پر کردن نذاشتن بره باباش رو ببینه و گفتن اینا همه فیلم بود بابات پریروز مرده و از روی قصد فیلمی از تشعیع جنازه باباشم گذاشته بودن . اونقدر گریه کرد و سرفه زد تا بیهوش شد . چند روز بعد در حالی که از تب داشت می سوخت و سرش روی پای من بود مرد . بلند فریاد کشیدم و با خیز از جام بلند شدم . به اطراف نگاه کردم . . . هیچ خبری نبود . . . همه جا آروم بود . صدای اذان از دور می اومد . خدا بگم چیکارت کنه سحر . . .

نظرات ()



(69)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/۱٤

 

قبل از خواب تلفن زنگ زد . آقا جون بود . خیلی خوشحال صحبت میکرد . گویا امروز از حامد شنیده بود که میرم سر کار . گفت یکشنبه برای مهتاب خواستگار میاد . خواست که منم برم . عذر خواهی کردم که نمیتونم برم . گفت این کار خودش نیست و باید خانجون بهم زنگ بزنه تا روش رو زمین نزنم . اما واقعا صحبت این حرفا نبود . نمیخواستم برم . یعنی نمیتونستم برم . نمیدونم شاید هم واقعا از خود راضیم که قبول نکردم . عسل که خوابید رفتم وضو بگیرم . توی آینه به خودم نگاه کردم . دستی به صورتم کشیدم . بعد وضو گرفتم . موقع نماز وقتی قنوت تموم شد متوجه شدم که گریه ام نگرفت . اول خوشحال شدم . بعد نماز رو شکستم و نشستم و یه دل سیر گریه کردم . یه دل سیر که میگم واقعا یه دل سیر بود . دوباره نمازم رو بستم . اما بازم موقع قنوت گریه ام نگرفت . نمازم تموم شد . نشستم و به عکس نگین نگاه کردم . بهم می خندید . دیگه چشماش خاکستری نبود . قهوه ای بود . زنده بود . دیگه لبخندش بی روح نبود . واقعا می خندید . بهش خندیدم . نماز دوم رو هم خوندم . و بعد نشستم و فکر کردم . من واقعا از اینکه اولین بار بعد از 6  -  7  سال موقع قنوت گریه ام نگرفته بود عذاب وجدان داشتم و این خیلی بده . با خودم فکر کردم که یعنی تا حالا از رودربایستی بوده که عزادار نگین بودم . نه اینطور نبوده . من نگین رو خیلی دوست دارم . یادم اومد که توی یکی از پارکها روی زمین نشسته بودم . یادم نیست کدوم پارک . به دیوار سرویس بهداشتی تکیه داده بودم و سیگار میکشیدم . از سیگار بدم میاد چون من رو به یاد بدترین خاطرات زندگیم میندازه . بازداشتگاه . مرگ مامان و بابا . مرگ نگین . . . ریشم بلند بود و لباس ژنده ای به تن داشتم . نمی دونم فکر کنم از چهلم به بعد بود که ول کردم و رفتم خیابون گرد شدم . یادمه که یکی دو ماه خیابون گرد بودم . ظهر بود و توی سرمای زمستون یه تیکه آفتاب بغل دیوار توالت عمومی پیدا کرده بودم و همونجا نشسته بودم و چرت میزدم . ریشم اونقدر بلند بود که وقتی صورتم رو می خاروندم توک انگشتام به پوست صورتم نمیرسید . یادمه که همون روز  پلیس گرفتتم . . . یادمه که مدتی توی بیمارستان روانی بودم . از اونجا هیچ وقت چیزی یادم نمیاد . اما اینا که از رودربایستی نبودن . بودن ؟  باید باور میکردم که من با عشق زندگیم بیشتر از 3 سال زندگی نکردم . باید قبول میکردم که نگین از من چیزی نمیخواد جز اینکه دخترش رو خوشبخت کنم . البته نگین دلش برای من خیلی تنگ شده . اینو می دونم . اما مادره دیگه . . .  عشق مادری یه چیز دیگه است . یادم اومد که مامان با اینکه من بچه خودش نبودم با چه عشقی من و تر و خشک میکرد و چقدر برام فداکاری می کرد . نگین نیست اما وظایفش به دوش منه . بار وظایفش خیلی سنگینه . خیلی خیلی . . . اما چه میشه کرد . باید قبولشون کنم . بلند شدم و کامپیوتر رو روشن کردم . من واقعا از حامد متشکرم . حامد خیلی آروم من رو دوباره آدم کرد . بدون اینکه خودم بفهمم . حامد وبلاگ رو بهم معرفی کرد . دوستای خوبم به من خیلی کمک کردن . . .  خیلی . . . مجید دوست عزیزی که دیگه ازش خبری ندارم . خانوم میم . رویای بهار . . .صبا که همش مثل یه مامان تنبل تصورش میکنم . . . سحر که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم . . . . محمد اوتادی که عاشق عاشقیاشم . . . اعظم. . . پرنیان. . . مهرک . . . صهبا . . . آنا . . .   الهام  یلدا . . . ساحل . . .  کارون . . . آذین و . . . . از فرزین که الان شده یکی از بهترین دوستام و  باقی کسائی که یادم موندن یا نموندن .. . . از همشون خیلی ممنونم خیلی . . .

آهنگی گذاشتم و رفتم قهوه جوش رو به برق زدم . پیپم رو برداشتم و جلوی شومینه روی صندلی کمونی نشستم و روشنش کردم . آهنگ برای خودش می خوند . اما برای خودش نمی خوند . . . از زبون من می خوند .

واست بی تابم و بی خوابم و می دونی دلتنگم

واست میمیرم و درگیرم و با دنیا در جنگم

من رو تنها نذار از روزگار با اینکه دل خسته ام

واست دیوونه ام و می مونم و تا آخرش هستم

داره میباره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حس بدیه حس تنهائی

دارم میشکنم آسون و تو نیستی

                                    دارم میشکنم آسون و تو نیستی

دارم از بین میرم توی این دلتنگی

داره دل میگیره بی تو از بی رنگی

دارم از بین میرم توی این خاموشی

کاش میشد میبردی من رو با آغوشی

نمیشه با نبودت ساده سر کرد

نمیشه ساده از این غم گذر کرد .

داره میباره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حس بدیه حس تنهائی

دارم میشکنم آسون و تو نیستی

داره میباره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حس بدیه حس تنهائی

دارم میشکنم آسون و تو نیستی

                  دارم میشکنم آسون و تو نیستی

بازم دلم گرفت . رفتم به قهوه سر زدم هنوز داغ داغ نشده بود . بازم برگشتم و نشستم . خودم رو تاب دادم آهنگ برای خودش یه چیزی می خوند و من بهش توجه نمیکردم . به پیپ پک زدم و دود رو توی سینه ام حبس کردم . و به عکسای کوچیک و بزرگ و سیاه و سفید و رنگی خانومی خیره شدم . دیگه خنده هاشون بی روح نبود . واقعا می خندید . واقعا . . .  چشماش تو همه عکسا قهوه ای بود . دیگه خاکستری نبود . قهوه آماده شد و ریختم توی فنجون و دوباره برگشتم و روی صندلی نشستم . هوا دم داشت و گرم بود . پنجره رو باز کردم . نسیم ملایم و نوازش دهنده ای تو میریخت . یه وقتائی می گم کاش میمردم . . .  اما اگه بمیرم عسل چی میشه . واقعا جالبه تا 4 سال پیش اصلا دلم نمیخواست عسل رو ببینم . . .  اما الان براش میمیرم . خیلی دوستش دارم . از مادرش بیشتر نه اما همونقدرا . آهنگ حواسم رو به خودش کشید . اینبار نگین بود که برای من می خوند .

اشکائی که بی هوا رو گونه هام میریزه

دلی که از همه خاطره هات لبریزه

دلی که می خواد بمونه تنی که باید بره

حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتره

بیخیال حرفائی که تو دلم جا مونده

بی خیال قلبی که این همه تنها مونده

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه

واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه

مثل تنهائی می مونه با تو همسفر شدن

توی شهر عاشقی بی خودی دربدر شدن

حال و روزم و ببین تا که نگی تنها رفت

اهل عشق و عاشقی نبود و بی پروا رفت

بی خیال حرفائی که تو دلم جا مونده

بی خیال قلبی که این همه تنها مونده

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه

واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه .

اشکائی که بی هوا رو گونه هام میریزه

دلی که از همه خاطره هات لبریزه

دلی که می خواد بمونه تنی که باید بره

حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتره

بیخیال حرفائی که تو دلم جا مونده

بی خیال قلبی که این همه تنها مونده

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه

واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه

قهوه ام رو تا ته سر کشیدم . به ته فنجون نگاه کردم . دونه های شکر که حل نشده بودن . خدای من . . . من چطورم شده . . . . بعد از سالها قهوه ام رو شیرین کردم بدون اینکه خودم بفهمم . پیپ خاموش شده بود . دوباره بهش فندک زدم و خودم رو تاب دادم .

نظرات ()



(68)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/۱٤

 

ظهر زودتر رفتم و رسیدم خونه . . .  عسل چند دقیقه ای بعد از من اومد . بوس داد . مشقاش رو نوشت بعد با هم ناهار خوردیم . عسل جلوی تلویزیون خواب رفت . روی صندلی کمونی نشستم و خودم رو تاب دادم . به عکسای خانومی خیره موندم . چقدر دلم می خواست باهام بود . چقدر دلم می خواست امروز یه جعبه شیرینی می گرفتم و میاوردم خونه و می گفتم اینم شیرینی کارم . بعد می پرید توی بغلم . می چرخیدم و می گذاشتمش زمین و دوتائی می رفتیم طبقه بالا . توی اتاق دوباره بغلش کردم و بوسیدمش . صدای خانجون از پائین میومد که نگین رو صدا میزد . با هم پائین رفتیم .

-          سلام خانجون

-          سلام سهراب جان . .. .  شیرین کام باشی

-          شیرینی اولین روز کارمه . . .

-          مبارکه مبارکه . . . ایشاله همیشه خوش باشید .

عصر با نگین رفتیم بیرون و تا در بیمارستان قدم زدیم .

-          اینم از محل کار شوهرتون

خندید و نگاهم کرد و گفت :

-          منم سال دیگه میام تو همین بیمارستان تا یه وقت شیطونی نکنی

-          حالا تو طرحت رو تموم کن بعد . . .  تازه بیایم فرقی نداره من که کلا اهل شیطونی نیستم

-          آره می دونم . . .  آب نمیبینی

و دوتائی خندیدیم و قدم زنون برگشتیم خونه .

خیلی دلم می خواست بود . بازوهام رو بغل گرفتم و چشمام رو بستم . پاهام رو بالا آوردم و جمعشون کردم توی سینه ام  و خودم رو فشار دادم . یه لحظه سردم شد و موهای بدنم سیخ شد . برای یک لحظه تمام بدنم لرزید . یاد فیلم حس ششم افتادم . اونجا که پسره به دکتره می گفت وقتی یه روح از کنار آدم رد میشه ، سردت میشه و مو به تنت راست میشه . به اطراف نگاه کردم و خندیدم . نگین اینجاست .

نظرات ()



(67)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/۱۳

صبح ساعت 8 قرارمون بود . ساعت 8 جلوی اداره بودم . چند دقیقه ای خودم رو توی ماشین معطل کردم بعد رفتم به سمت اتاق آقای مدیر عامل . وارد دفتر که شدم منشی بلند شد و گفت:

-          سلام آقای دکتر . صبحتون بخیر . آقای رئیس منتظرتون هستن

-          سلام صبح شما هم بخیر . . .  یعنی برم داخل

و دکمه در برقی رو زد و گفت :

-          حتما بفرمائید .

داخل که شدم چند نفری نشسته بودن دور میز کنفرانس . رئیس بلند شد و به سمتم اومد و دست داد و حال احوال کرد و رو کرد به آقایون و گفت :

-          اینم از آقای دکتر سنائی معاون ..... جدیدمون

سلام علیک کردم و روی اولین صندلی نشستم

-          آقای سنائی حاج آقا ر که معرف حضورتون هستند

-          بله بله در خدمتشون بودم

و با آخونده دوباره سلام و احوالپرسی کردم .

-          آقای م معاونت عمرانی اداره هستند و استاد دانشگاه تهرانم هستند در ضمن .

با آقای دکتر مهندس م هم احوالپرسی کردم . خیلی آقای رسمی و مبادی آدابی بود و به نظر خشک و رسمی می اومد .

-          آقای ن معاونت اداری و مالی هستند .

با آقای ن هم سلام و احوالپرسی گرمی کردم . خیلی آدم خودمونی بود ازش خوشم اومد . شوخی می کرد اما نه نابجا . خیلی گرم میگرفت . از اون آدمائی بود که آدم احساس میکرد چندین ساله که میشناستشون . صورت گرد و قلمبه ای داشت و دماغ کوفته ای . لباش برآمده بود و سبیل کلفتش روی لبا بازی می کرد . ته ریشیش رو خیلی مرتب آنکات کرده بود و بوی ادکلن خیلی خوبی میداد .

-          آقای ز هم رئیس حراست هستند .

باهاش احوالپرسی کردم و حس کردم به زور جواب سلام میده .

بعد من رو معرفی کرد و حضار یکی یکی سر تکون دادند و بعد از گپ و گفت کوتاهی خداحافظی کردند و یکی یکی اتاق رو ترک کردن . بعد با آقای رئیس رفتیم تا اتاق من رو بهم نشون بده .

انتهای راهرو طبقه دوم تابلوی کوچکی بالای سر اتاقی بود که نوشته بود معاونت . . . وارد که شدیم اتاق کوچکی بود که یک فایل و یک میز اداری گوشه اتاق بود و 6 تا صندلی هم به ردیف چیده شده بودند . اتاق دنجی به نظرم اومد . روبروی اتاق درب بزرگ دو لنگه ای بود . پشت میز جوانک مذهبی نشسته بود و تا ما وارد شدیم بلند شد و به اینطرف میز اومد و سلام و احوالپرسی کرد .

-          ایشون آقای ک رئیس دفترتون هستند .

تازه متوجه شدم که اینجا اتاق من نیست . بعد به سمت در بزرگ رفت . آقای ک به کنار میز جستی زد و دکمه ای را فشار داد و در باز شد . آقای رئیس در رو هل داد و گفت بفرمائید .

اتاق بزرگ بود و درازای اتاق ، روبرو قرار داشت . وسط یک میز کنفرانس بود و در انتهای میز کنفرانس میز نیم هلال بزرگی قرار داشت . آرم سازمان روبروی میز کنفرانس و میز نیم هلال حکاکی شده بود . پشت سر میز پنجره نسبتا بزرگی قرار داشت و بالای پنجره عکس رهبران نظام . در وسط عکسها آرم بزرگ سازمان قرار داشت . دیوار های دو طرف درازای اتاق جابجا پنجره های لاغر و بلندی داشت .

-          خوب دکتر جان اینم اتاق شما . من شما رو راحت میذارم تا کمی با محیطتون آشنا بشید . بعدا سوالاتی رو که براتون پیش میاد جواب میدم . یا چطوره که یه جلسه توجیهی داشته باشیم

-          اجازه بدین من یه کم با اینجا آشنا بشم بعد . . .  چطوره ؟!

-          عالیه . پس من رفع زحمت می کنم .

-          خواهش می کنم

و تا راهرو بدرقه اش کردم . داخل اتاق شدم و کتم رو از رخت آویز آویزون کردم و روی یکی از صندلی های میز کنفرانس نشستم و با صدای بلند آقای ک رو صدا زدم .

-          بله آقای دکتر

-          بیائید لطفا کارتون دارم

-          چشم .

و اومد و کنارم نشست . خوب اول اینکه یه لیست از شماره های داخلی می خوام . بعد چارت سازمانی رو می خوام . و بعد اینکه زیر مجموعه این معاونت چند نفر نیرو کار می کنن ؟

-          بله اونا رو الساعه میارم خدمتتون . اما نیروها داوطلب یا کارمند ؟

-          حالا هر دو . . .

-          کارمند حدود  80  نفر داوطلب هم حدود 90 نفر

-          شرح وظایف کارمندا و داوطلبها رو داریم ؟

-          بله بله . . .  البته ناقصه . . .

-          خوبه همون رو هم برام بیار .

و آقای ک بلند شد و رفت . اداره منظمی به نظر میرسید . اینکه همه مدیران ارشد ، اداره بودن . اینکه شرح وظایف نیروها  قبلا تهیه شده و اینکه همه جا تمیز و مرتب بود این رو به خوبی نشون میداد . بلند شدم و از پنجره اتاق به بیرون نگاه کردم . شهر در مه بود . به کامپیوتر سرکی کشیدم . آقای ک با تعداد زیادی کاغذ برگشت .

-          این لیست شماره های داخلی و خطوط مستقیم

ازش گرفتم و شروع کردم به نگاه کردن . آقای ک همینطور ایستاده بود و من رو نگاه میکرد . همینطور که حواسم به برگه بود گفتم :

-          بشین . .... .    ...... لطفا

-          چشم

چیز جالبی که توی لیست خطوط مستقیم دیدم خط مستقیم به دفتر استاندار . . . خط مستقیم به دفتر فرماندهی انتظامی . . . خط مستقیم به دفتر فرماندهی ارشد ارتش و خط مستقیم به دفتر معاونت دارو و درمان دانشگاه علوم پزشکی استان بود .

-          خوب چارت سازمانی چی ؟

-          بفرمائید .

چارت رو نگاه نکردم و گذاشتم جلوم

-          و شرح وظایف ؟

-          بفرمائید .

اونم ازش گرفتم و بهش نگاه کردم و لبخندی زدم و سری تکان دادم و گفتم

-          مرسی

آقای ک بلند شد و به سمت در خروجی رفت . هنوز به در نرسیده بود که صداش کردم . ایستاد و نگاهم کرد .

-          لطفا بگو یه نفر هم بیاد و این کامپیوتر رو از پشت میز برداره و بذاره روی همین میز کنفرانس . همین بغل اینجا بهتره .

-          چشم . الساعه . . .  اما شما لپ تاپ دارید نیازی نیست کامپیوتر رو جابجا کنید . . .

-          نه ندارم

-          نه . . . یعنی چرا دارید . تا ظهر میارمش خدمتتون . آقای دکتر ظ امروز آوردندش دادم انفورماتیک براتون دوباره ویندوز نصب کنه بیارم خدمتتون .

-          آها . . .  باشه . آقای دکتر ظ کی هستند ؟

-          ایشون معاون قبلی بودند .

-          الان کجان ؟

-          مدیر عامل استان بوشهر شده اند .

-          به سلامتی . دستت درد نکنه . . .  راستی میشه ظهر ها از بیرون غذا سفارش داد ؟

-          ظهرها اداره غذا میده .

-          خوب من برای دخترم می خوام که از مدرسه میاد اینجا ؟

-          امروز میان ؟

-          نه از شنبه

-          موردی نداره آمارشون رو اعلام می کنم .

-          ممنونم

بلند شدم و رفتم سراغ کیفم قاب عکس نگین رو در آوردم و بهش نگاه کردم . خندیدم  اونم خندید  بعد قاب عکس کوچولو رو جوری بین پرینتر و مانیتور قرار دادم که از جای دیگه دیده نشه . و شروع کردم به خوندن چارت سازمانی . من یکی از 3 معاون بودم . البته توی چارت قائم مقام مدیر عامل هم بود که  نفهمیدم امروز کجا بوده . زیر مجموعه اداره من 2 تا مدیریت بود . شرح وظایف رو هم نگاهی انداختم . بعد به ساعت نگاه کردم از نه و نیم می گذشت . پشت کامپیوتر نشستم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات ()



(66)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/۱۱

سیگاری روشن کردم و به دیوار تکیه دادم . به هیچ عنوان نمی تونستم جلوی اشکم رو بگیرم . از بس سیگار کشیده بودم دهنم تلخ بود . صدای در بلند شد . . .  تق . .  تق . . . تق

- آقا سهراب شما رو بخدا در رو باز کنید . امروز هفتمه زشته شما نباشید

اینا رو زن دائی مهیار با صدای حزن آلودی می گفت .

جوابش رو ندادم . پنجره رو باز کردم و به بیرون خیره شدم و بدون اینکه بخوام اشکم جاری بود . . . سیگار رو به لب گذاشتم و کام گرفتم . دهنم می سوخت از پریروز که اومدم تو اتاق پاکت دوازدهم سیگار بود . . . دوباره صدای در بلند شد . . .  تق تق تق . . .

- سهراب خان بابا ما هم داغ داریم . . . ما هم جگرمون می سوزه . . .  اما خوب جلوی مردم زشته . . . تورو خدا بیا . .. . 3 روز هیچی نخوردی . . .  از پا می افتی بابا . . .  تو هنوز باید دخترت رو بزرگ کنی

به این تیکه آخر که رسید بغضش ترکید و واپسین کلمات رو با گریه ای مردونه ادا کرد .

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با صدای بلند هق هق کردم .

- بیا بابا بیا در رو باز کن . . .

دوباره به بیرون خیره موندم . . .  دونه های برف مثل پر توی هوا سر می خوردن و به زمین میشستن . . .

نظرات ()



(65)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/۱٠

صبح پنجشنبه پستچی یه نامه آورده بود

آقای دکتر سنائی

با سلام

احتراما در راستای اجرای خدمات بشر دوستانه ، اداره . . . . .. .  استان جدید البرز جهت تکمیل کادر معاونت . . . .. . . . از حضرتعالی دعوت به همکاری می نماید .

امید است با پذیرش این مسئولیت الهی ، قبول همکاری بفرمائید .

لازم به توضیح است در صورت قبول پیشنهاد صبح شنبه مورخ . . ..  در محل دفتر مدیر عامل واقع در . .. ..  حضور به هم رسانید

به حامد زنگ زدم . درست بود کار خودش بود .

- حامد من سابقه دارم

- بابا نمی خوان استخدام رسمیت کنن که قراردادیه .

- خوب اگه سوء پیشینه ام رو استعلام کردن چی؟

- بابا تو که دادگاه نرفتی که پرونده کیفری داشته باشی . استعلام مشکلی نداره

- اگه از و    ز...ار ت ا.ط  لا....ع.ا   ت استعلام کردن چی ؟

- خوب اون وقت تازه میای سر همین جائی که تا حالا بودی.

دیدم بد نمیگه .

امروز صبح عسل رو رسوندم و رفتم اولین چیز جالب این بود که به جای مدیر کل مدیر عامل داشتن . خنده ام گرفت مگه شرکته . . .

مدیر عاملشونم پزشک بود . میشناختمش هم دوره خودم بود . ..  اما من رو یادش نیومد . بعد از یه گپ معمولی گفت :

- آقای دکتر ما سوابق درخشان شما رو می دونیم

دهنم وا موند کدوم سابقه درخشان ؟!!! من هر جا تو هر بیمارستانی بودم از بی مسئولیتی خودم خجالت کشیدم و ول کردم اومدم بیرون .

- فقط برای یه مصاحبه عقیدتی هر وقت که آمادگی داشتید .تشریف ببرید بعد دفتر کارتون رو نشونتون میدم .

- امروز میرم .

- نمی خواین آمادگی کسب کنین ؟!

- آمادگی چی؟! امتحان نهائی که نیست آقای دکتر

- پس بفرمائید دفتر نمایندگی ولی فقیه

رفتم دفتر نمایندگی ولی فقیه در . . .

آخوند جوونی بود با موهای بور که عمامه اش رو گذاشته بود رو میزش . بعد از سلام و احوال پرسی نشستم برای مصاحبه

- خوب دکتر جون نماز جمعه چند رکعته ؟

- ٢ رکعت

- قبل از نماز ظهر خونده میشه یا بعدش ؟

- به جاش خونده میشه ؟

- یعنی روز جمعه دیگه نماز ظهر نمی خونن ؟

- اگه در نماز جمعه شرکت کنیم خیر

- خوبه درستون رو خوب خوندین

و پوزخندی زد و دوباره پرسید

- راجع به نماز غفیله چی می دونید ؟

- خوب نماز مستحبی هست که بعد از نمازهای یومیه خونده میشه .

- مثلا نماز غفیله مغرب چطوریه ؟

- ٢ رکعت ( و کامل براش توضیح دادم و دعاهای مربوطه رو بهش گفتم )

- مثل اینکه سوالاتم لو رفته

و غش غش خندید و ادامه داد

- نماز غفیله شب کی خونده میشه و چند رکعته ؟

- قبل از نماز صبح و ١١ رکعته (و باز براش توضیح دادم)

- بسیار خوب اسامی امام نهم دهم و یازدهم رو نام ببرید

- امام جواد . امام هادی . امام حسن عسگری

- خوبه خوبه حدیثی از امام هادی خاطرتون هست ؟

- بله بله التواضع ان تعطی الناس ما تحب ان تعطاه

- احسنت احسنت می تونید ترجمه این حدیث رو هم بفرمائید ؟

- فروتنی یعنی با مردم چنان کن که دوست داری با تو بکنند .

- ما شا الله . . .

- خوب جناب دکتر گویا شما باید جای ما باشید و مصاحبه بگیرید . ..  من دیگه بیشتر از این وقت شما دکتر متدین و حزب اللهی رو نگیرم . شما تشریف ببرید دفتر مدیر عامل من باهاشون تماس میگیرم .

خلاصه رفتم و گفتم تا وسط هفته فکرام رو میکنم و اگر خواستم مزاحمشون میشم .

 

نظرات ()



(64)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/٩

- دخترم به این سن و سال رسیده از گل نازک تر بهش نگفتم . . . اگه یه مو از سرش کم بشه دونه دونه موهای سرت رو میکنم . . .

- هر چی خاک گور اون مرحومه هست بقای عمر شما باشه ایشالله . . .

ایشالله رو با یه لحنی گفت که . . .

- خوب بچه قرتی بدم . .  . قشنگت رو با شلاق قاچ قاچ کنن مثه بلبل حرف بزنی

- گوسفندم که میکشن پاش میلرزه

- ناسلامتی شما دکتر این مملکتین

- سهراب من زودتر بمیرم باشه ؟ . . ..

- با لباس سفید بخت اومدم خونه شوهر با کفن سفیدم میرم

- این شد ٣١٧ تا از مهریه ام

- حالا دیگه همه میدونن تو زنت رو دوست داشتی وقتشه تا جوونی یه فکری به حال خودت بکنی

-والا من روحمم از این حرفا خبر نداره . . .بله من بسیجی هستم . . .یعنی بودم . . . دیگه نیستم . اینائی که گفتین ...

- لازم به توضیح نیست.

- یه فیلم ازت میگیرم و تو هم هرچی اتفاق افتاده رو میگی و میری رد زندگیت .

ماشین ایستاد . یکی در صندوق عقب رو باز کرد و آوردتم بیرون و گفت :

- تا ١٠٠ میشماری چشمات رو باز می کنی

وقتی ماشین رفت صدای بوق حواسم رو جمع کرد چشمام رو باز کردم . لخت و عور وسط اتوبان آزادگان ایستاده بودم و ماشینی به سمتم میومد . تا خواستم تکون بخورم ماشین زد بهم و نیم متر از روی تخت پریدم هوا . . . به نفس نفس افتاده بودم . عرق کرده بودم . خیس عرق بودم . همه جا تاریک بود . ساعت رو برداشتم و نگاهش کرد . ٢٠ دقیقه ای تا ۵ بود . از دور صدای اذان شنیده می شد . 

نظرات ()



(63)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/٩

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



(62)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/۸

روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف خیره مونه بودم . صدای سرفه  حسین بلند شد . دوباره سرفه کرد . سرفه کرد سرفه کرد سرفه کرد . بلند شدم و بهش نگاه کردم . پتو نم داشت و حتی نمیشد بدون پتو یه لحظه دووم آورد . اونقدر سرفه کرد که دوباره دستش پر خون شد . براش آب ریختم . نتونست بخوره . سرباز بند در رو باز کرد و آروم یه بسته آموکسی سیلین بهم داد و گفت ۶ ساعتی بهش بده . رفتم از اورژانس محله امون پرسیدم . تموم شد دوباره میارم براش . و به من خندید و نگاهش اضطرابم رو بدرقه کرد . رفت بیرون و در روبست . یه پارچه که تیکه ای از روکش بالش بود رو توی پیراهنم کرده بودم تا گرم بشه . گذاشتم رو گلوش . اما تبش از پارچه گرمتر بود . صداش ساکت شد . سیگاری آتیش زد .

- حسین سیگار نکش

- ولم کن بابا

- حسین داغونی نکش

- بذار بمیرم .

و زد زیر گریه . گرفتمش توی بغلم . اونقدر هق هق کرد تا آروم شد . آروم بهم گفت :

- دهیوسا پدرم رو کشتن . . .  من حتی نمی دونم کی خاکش کردن

و باز گریه کرد . در با صدا باز شد . از جام پریدم . به اطراف نگاه کردم . هوا ابری و دلگیر بود . کامپیوتر رو روشن کردم صدای آهنگ رو بلند کردم و رفتم توی هال و روی صندلی کمونی نشستم و به عکس خانومی خیره شدم . عسل هنوز از خواب بیدار نشده بود . آهنگ عجیبی بود خیلی نزدیک از دل من می خوند

چند تا عکس یادگاری

   با یه بغض و چند تا نامه

چند تا آهنگ قدیمی

   که همه دل خوشیامه

آینه ای که روبرومه

   غرقه تو بهت یه تصویر

بارونای پشت شیشه

   من و تنهائی و تقدیر

دست من نیست نفسم

   از دست تو کلافه میشه

لحظه ای که حسی از تو

    به دلم اضافه میشه

باورم نمیشه اما این توئی که داره میره

به اینجاش که میرسه بغضم دووم نمیاره . با صدایی آروم شروع می کنم به گریه کردن . داشتم توی دنیای خودم غرق میشدم که دستای کوچیک عسل رو روی ساعد دستم دیدم . نگاهش کردم .

- بابائی گریه نکن . . .  مامان جاش خوبه .

بغلش کردم و گذاشتمش توی بغلم و بوسیدمش .

 

نظرات ()



(61)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/۸

از روی لپ تاپ دوستم چند تا آهنگ کپی کردم . اما اسپیکر نداشتم . رفتم اسپیکر خریدم . برگشتم خونه . . . صدای آهنگ رو زیاد کردم و کارای ناهار رو انجام دادم . ماشین چوب اومد و هیزم آورد . به راننده کمک کردم و توی پارکینگ خالیشون کردیم . هوا سرد شده بود . شومینه رو روشن کردم . یه قهوه آماده کردم . بوی عطرش توی رطوبت خونه پیچیده بود . روی صندلی کمونی نشستم و قهوه رو بو کشیدم . بوی عطرش مغزم رو نوازش میداد . آهنگ برای خودش می خوند :

من این روزا یه حال دیگه ای دارم

همیشه هیچ وقت این طور نبودم

همیشه نیمه خالی رو میدیدم

به فکر نیمه های پر نبودم

همیشه فکر می کردم زمین پسته

خدا رو سوی قبله میشه پیدا کرد

همین دیروز سمت همین حوالی بود

یکی در زد

خدا رفت و در و وا کرد

یکی از دوستانم حال خوشی نداره . خودشم جدی نمیگیره . آزمایشاش اصلا جالب نیست . تا حالا ندیدمش اما دوستش دارم . بعضی از افراد رو دوست ندارم ببینم . اما بعضی از افراد رو دوست دارم نبینم . دلم می خواست بهش بفهمونم که اگر به فکر خودت نیستی به فکر پسرت باش . اصلا گوشش بدهکار نیست . چند بار خواستم بهش زنگ بزنم . اما ترجیح دادم نزنم . از لب فنجون قهوه رو مکیدن خیلی لذت بخشه .کاش به حرفم گوش کنه و زودتر بره دکتر . . .  چند بار گفتم به من چه . . .  اما به من مربوطه . مربوطه . . .  کاش اینا رو بخونه و بدونه که چقدر برام مهمه که سریعتر خودش رو درمون کنه . نمی دونم . چشمام سنگین میشد . نمی دونم کی خواب رفتم .

نظرات ()



(60)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/٦

باغبانی پیرم

که به غیر از گلها

از همه دلگیرم

 

کوله ام غرق غم است

 

 

آدم خوب کم است

 

عده ای بی خبرند

 

عده ای کور و کرند

 

عده ای هم پکرند

 

دلم از این همه بد می گیرد

 

و چه خوب! آدمی می میرد

نظرات ()



(59)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/٥

از وقتی حامد رفت شروع کردم به تایپ . نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم . اصلا مثل خوره افتادم به جون خودم . عسل اومد نشستیم با هم ناهار خوردیم . بعد اومد نشست رو پام و کلی گریه کرد گفتم :

-          چی شده بابا

-          هیچی دلم برا خاله مهتاب تنگ شده .

به مهتاب زنگ زدم اومد عسل رو برد . نشستم پشت لپ تاپ دوستم و شروع کردم به تایپ . یا با خودم حرف می زنم یا تایپ می کنم . چشمام رو بستم دنیا بزرگ شد . بزرگ و بزرگتر . اونقدر بزرگ که همه چی سیاه بود . سیاه سیاه . از ماشین پیاده شدم . یه تاکسی پشت سرمون ترمز کرد . برگشتم و نگاهش کردم . عمو حمید از تاکسی پیاده شد .عمو حمید رو که دیدم تازه یکم تسلی پیدا کردم . پول تاکسی رو داد و ساکش رو همونطور گذاشت کنار تاکسی و به سمتم اومد . من رو محکم به آغوش کشید . سرم رو گذاشتم روی شونه عمو حمید و زار زار گریه کردم . عمو حمید خیلی جلوی خودش رو گرفت و نتونست تحمل کنه و شونه هاش شروع کرد به لرزیدن و بعد با صدای بلند زد زیر گریه . من رو محکم گرفت تو بغل و بلند بلند گریه کرد و گفت :

-         آخه تو چرا اینقدر بد بختی عمو ؟ چرا ؟ از دیشو که اِشنُفتَم هَنتو یه سر تو فکرم آخه مگه تو چه هیزم تری به خدا فروختی که خود تو هَنچین می کنه . آخه همون پدر و مادر خدا بیامرزت کم نبودن ؟ این دیگه چه داغی بود .

 بارون شدیدتر میشد . هوا سرد نبود اما بخار از دهنم بیرون میزد . عمو که بغلم کرد یکم آرومتر شدم . بوی بابا رو میداد بوی محبت بوی مهربونی . صداش صدای بابا بود . دستاش پینه داشت اما مثل دستای بابا گرم بود . تمام دیوار خونه سیاه بود از پارچه

همکار گرامی . جناب مهندس احمدی . آقای دکتر سنائی . خانواده محترم احمدی . دوست گرامی و . . . .

درگذشت همسری وفادار و فداکار را . . .  فقدات دختر گرامیتان . . . مصیبت از دست دادن دختر عزیزتان . . .  درگذشت نابهنگام همسر مکرمتان و. . . .

نمیتونستم به پارچه نوشته ها نگاه کنم . خوندنشون برام زجرآور بود . دم در عده ای جلو میومدند و دست میدادند و تسلیت می گفتند . یکی گفت هرچی خاک گور اون مرحوم ایشاله بقای عمر شما باشه . ایشالله رو با یه لحنی گفت که انگار آرزوش سالها این بوده که اون بمیره و من زنده بمونم . خیلی سعی کردم تا بهش چیزی نگم . دائی مهیار زیر بغلم رو گرفته بود . هوا گرگ و میش بود . یه راست رفتم توی اتاقش و روی تخت دراز کشیدم و بالشتش رو گرفتم توی بغلم و بو کشیدم . فریادم بلند شد . زار زار گریه می کردم . بوی تنش رو میداد . بوی موهاش رو می داد . بوی وجودش رو میداد . گریه می کردم و چیزی نمی فهمیدم . هادی و مهیار داشتن به زور بهم آمپول میزدن . آمپول رو که زدن چشمام سنگین شد . قلبم درد می کرد . نفسم سنگین بود . لبه تخت نشسته بودم و مهیار جلوم بود . گیج بودم . صدای حامد میومد . اون وقتا زیاد با حامد آشنائیتی نداشتم . بلند شدم و در حالی که تعادلم رو نمی تونستم حفظ کنم باهاش دست دادم . من رو روی تخت دراز به دراز خوابوند و گفت تا جائی که می تونی گریه کن . خواب رفتم . وقتی بیدار شدم مهیار تو اتاق بود . بلند شدم و آروم اومدم جلوی در خونه . صدای قرآن میومد . صدای گریه مهتاب و فریاد دلخراش خانجون میومد . صدای گریه بچه میومد . از خونه زدم بیرون . تجریش که رسیدم یه نخ سیگار خریدم و روشن کردم و از ولیعصر به سمت پائین جاری شدم . گریه می کردم و سیگار می کشیدم . سیگار که تموم شد یه سیگار دیگه خریدم و روشن کردم . به بعضی جاها که میرسیدم خاطراتم رنگ میگرفتن .

-         این شلوار بهت میادها . . .

-         نه اصلا خوشم نمیاد

-         خوب منم دوست دارم شوهرم جین بپوشه . . .

-         دوست ندارم حالا بریم مغازه بعدی

اینجاها دیگه نمیتونستم تحمل کنم و میشستم و گریه می کردم . سیگار تموم شد . یه سیگار دیگه خریدم .

-         تو سرما کدوم خری بستنی می خوره ؟

-         من !!

-         خوب برو بخور من نمی خوام

-         چرا بیا بیا توام بخور

-         مریض میشیم

-         نه نمیشیم . اگه مریض می شدیم که نمی فروختن

دوباره صدای گریه ام اوج می گرفت .بارون یه بند میبارید و اصلا قطع نمی شد . مردم بهم نگاه می کردن . سیگار دیگه ای خریدم . به پارک وی که رسیدم به وضوح دندونام به هم می خوردن . پیر مردی خودش رو بهم رسوند و گفت :

-         پسرم می تونم کمکت کنم

-         نه نه نه نه نه نه دیگه هیچ کس نمی تونه کمکم کنه .. . .

نزدیکای میدون ولیعصر که رسیدم دیدم کفشام اذیتم میکنه . درشون آوردم و همونجا گذاشتمشون و پابرهنه راه افتادم . سیگار می خریدم و می کشیدم و می رفتم . راه آهن که رسیدم ساعت 1 شب بود . تاکسی گرفتم و رفتم بهشت زهرا . پارچه مشکی روی قبرش یکدست گلی شده بود . قرآن با خودم نداشتم . شروع کردم از بر خوندن . یادم نیست که کی خواب رفتم یا بیهوش شدم . صبح که بیدار شدم از ظهر گذشته بود . روی تخت خوابیده بودم . چشمام می سوخت . گلوم خس خس می کرد و به زحمت نفسم در می اومد . لحاف رو کنار زدم . لرزم گرفت . دوباره کشیدمش روم . منتظر بودم که خانومی بیاد تو بگه تا صبح خواب بد دیدی . . .  دوباره اشکم راه افتاد .

 

نظرات ()



(58)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/٥

صبح خودم عسل رو رسوندم مدرسه . یکم خرید کردم . ساعتای 10 بود که رسیدم خونه . در هال رو که باز کردم صدای زنگ تلفن می اومد . کیسه ها رو گذاشتم و خودم رو به تلفن رسوندم .

-         الو

-         الو سلام منزل آقای سنائی

-         سلام بفرمائید در خدمتم .

-         من از مدرسه دخترتون تماس میگیرم . می خواستم ببینم می تونید تا مدرسه تشریف بیارید ؟

نشستم و در حالی که دهنم خشک شده بود پرسیدم

-         اتفاقی افتاده ؟

-         نخیر اتفاقی نیفتاده . می خواستم اگه ممکنه حضوری در خدمت باشیم.

-         بله حتما تا یک ساعت دیگه خودم رو میرسونم .

-         ممنونم . به امید دیدار

-         خداحافظ

-         خداحافظ

به مدرسه که رسیدم جای پارک نبود دو تا کوچه اونورتر پارک کردم و راه افتادم . یادم افتاد که هر وقت خواستنم پول می خواستن . دوباره برگشتم و کیفم رو از صندوق عقب برداشتم . وارد مدرسه که شدم زنگ تفریح تموم شده بود و تک و توک بچه ها به سمت ساختمان مدرسه می رفتن . وارد دفتر شدم . خانوم مدیر من رو میشناخت . هرچی چشم گردوندم معلم عسل رو ندیدم . خانوم مدیر من رو نشوند و گفت لطفا منتظر باشین الان بر می گردم . یه خانوم جدیدی که تا حالا ندیده بودمش با مدیر برگشت . معلما یکی یکی رفتن کلاساشون و من موندم و مدیر و ناظم و خانوم جدید . خانوم جدید خودش رو مشاور تربیتی یا پرورشی یا یه چیزی توی همین مایه ها معرفی کرد و گفت :

-         آقای عزیز بذارید من یه راست برم سر اصل مطلب .

خیلی گیج شده بودم تا حالا همچین شرایطی رو برام نچیده بودن . یعنی چه اتفاقی افتاده . اصل مطلب چیه ؟ چی می خواد بگه . با عجله گفتم :

-         منم منتظر همینم اگر لطفا سریعتر بفرمائید .

-         بله . متاسفانه عسل امروز از توی کیف چند تا از دوستاش وسیله و پول برداشته و ما هم سر بزنگاه مچش رو گرفتیم .

چشمام سیاه شد . دنیا دور سرم گشت . کم آوردم . خیلی . دهنم باز موند و همینطور به دهن خانومه نگاه کردم که باز و بسته میشد و یه چیزائی می گفت . صورتم داغ میشد . در اینجور مواقع گوشام سرخ میشه . نمی فهمیدم خانومه چی میگه فقط نگاهش می کردم . نوک بینیم شروع کرد به سوختن . سرم درد گرفت . جناغ سینه ام تیر می کشید و همینطور به دهن خانومه نگاه می کردم . نفسم سنگین شد و ریه ام شروع به خس خس کرد . سرم بزرگ شد و فضای اتاق شروع کرد به تپیدن و کوچک شدن . با هر نفس که می کشیدم قفسه سینه ام فشار می آورد . دستم درد گرفت . سرم بزرگ و بزرگ تر شد . دستم رو گذاشتم روی سینه ام . دهن خانومه همینطور باز و بست می شد . سعی کردم بلند شم و به سمت کیفم برم . پاهام گیر نمیداد . صدای قلبم هر لحظه قویتر و قویتر میشد . وسط دفتر روی زمین نشستم . صداها خیلی گنگ بودن و فقط گوشم وز وز میشنید . سرم رو بالا آوردم و به اطراف نگاه کردم . آب روی چشمم نشسته بود و به زور صورت خانوم مدیر رو دیدم که که داشت با اضطراب تمام باهام حرف میزد . به کیفم اشاره کردم و کامل روی زمین نشستم . خانوم جدید رو دیدم که به سمت کیفم که زیر جا لباسی بود می دوید . کیف رو بهم دادن . نمی تونستم توی کیف رو ببینم . هرچی گشتم تی ان جی رو پیدا نمی کردم . کیف رو چپه کردم و روی زمین بسته قرص رو به بدبختی گیر آوردم و یه قرص در آوردم و زیر زبونم گذاشتم . فکر میکردم دیگه خیلی دیر شده . سوزش قلبم به حدی بود که نفس از نفسم بالا نمی رفت . چشمام سیاه میشد و با هر ضربان قلب جونم بود که به لبم میرسید . روی زمین دراز کشیدم و سرم  رو گذاشتم روی زمین . صدای قلبم توی گوشم میپیچید و بعد از هر ضربان گوشم وز می کشید و دوباره ضربان بعدی . آقای اباذری ( بابای مدرسه ) رو میدیدم که داره سعی می کنه سرم رو بالا نگه داره . به صورت گنگی خانومی رو دیدم که داشت برام آب قند درست می کرد و بهم نزدیک میشد .

-         چیزی نیست عزیزم . . .  اصلا مهم نیست قندت افتاده . . . .

-         دارم میارم بالا زود بهم یه چیز شیرین بده .

-         بیا آقای شوهر . . . .

و با دست پشت کمرم رو گرفت و ادامه داد .

-         بخور فدات شم

-         دور از جونت .

لباش رو گذاشت روی لبام . و گفت :

-         اوممم چقدر شیرینه

خندیدم و جواب دادم :

-         به خاطر آب قنده

-         حالا بخواب .

دراز کشیدم .  چشمام رو باز کردم . صداها داشتن بر می گشتن . خانوم جدید جلوم نشسته بود و در حالی که به من نگاه میکرد و ظاهرا با خانوم مدیر بود گفت :

-         کاش با مادرش تماس گرفته بودیم خانوما در این موارد منطقی ترند.

بهش نگاه کردم . بعد به مدیر نگاه کرد . مدیر به من نگاه کرد بعد به اون نگاه کرد انگار کردم که دنیا روی سرم خراب شد . اولین بار نبود که کمبودش رو حس میکردم . اما تا حالا اینقدر نبودش برام زجر آور نبود . هیچ وقت فکر نمی کردم یه زمانی پیش بیاد که به دلیلی غیر از دلتنگی خودم دلم هواش رو بکنه . واقعا کاش بود . به گوشه دفتر خیره موندم و آروم اشکم جاری شد . به زور بلند شدم و روی یکی از صندلی ها نشستم . خانوم جدید همینطور حرافی می کرد . اصلا دوست نداشتم صداش رو بشنوم . کم مونده بود بهش بگم لطفا خفه شین . مدیر هم روبروم ایستاده بود و ما رو نگاه میکرد . از مدیر خواستم که یه تلفن کنم . به حامد زنگ زدم . این موقع خانومه ساکت شده بود و نگاهم می کرد .

-         سلام

-         سلام پسر گل گلابی چه خوشکلی چه نا . . . .

-         ول کن حامد حال ندارم . باید الان بیای خونه ام .

-         باشه عصر میام.

-         عصر دیره دیره . تا 1 ساعت دیگه منتظرتم .

-         خوب منم کار و زندگی دارم ببم جان

-         نیومدی نیا . . .

و گوشی رو قطع کردم . نمی فهمیدم خانومه و مدیر چی می گن . فقط بلند شدم و کیفم رو برداشتم و با ظاهری داغون ، در حالی که دنیا دور سرم می گشت رفتم به سمت خونه . وقتی رسیدم از دور حامد رو دیدم که به ماشینش تکیه داده و منتظرمه . اصلا من دیوونه مرام این مردم . خیلی آقاست . هرکی دیگه بود و اینقدر من اذیتش کرده بودم دیگه نگاهمم نمی کرد .

براش همه چیز رو تعریف کردم . گفت به روش نیار تا آخر هفته . قرار شد روز جمعه بشینم و باهاش حرف بزنم ببینم چی نیاز داره که براش تهیه نکردم . واقعا چی از من خواسته که تا حالا براش تهیه نکردم؟ قرار شد براش توضیح بدم که چقدر کارش زشت بوده . قرار شد از حرفایی که با دوستاش توی مدرسه میزنن باهاش حرف بزنم و قرار شد هزار تا چیز دیگه . وای خدای من . . . خدای من مگه من میتونم . . . وای خدای من خدای من یه دختر حتما مادر می خواد . من نمی تونم نقش مادر رو بازی کنم . من حتی نقش پدر رو هم درست بازی نمی کنم . من به چه درد می خورم . . .  به هیچ درد . . .  خدایا . . . . چقدر احساس تنهائی می کنم . چقدر . . .

کاش بود تا سرم رو روی شونش می ذاشتم و خواب می رفتم . کاش بود تا نگاهم می کرد و می خندید و می گفت غصه نخور همه چی درست میشه . کاش بود تا به گونه هاش دست می کشیدم می گفتم :

-         تا تو هستی هیچی مشکلی نیست که من رو تکون بده

اونوقت اون می گفت :

-         اگه یه روز نبودم چی ؟

اونوقت من جواب میدادم :

-         خدا اون روز رو نیاره

و باز بهم نگاه می کرد و می گفت :

-         سهراب . . .  اینقدر سعی نکن به من وابسته باشی

منم اخم می کردم و جواب می دادم :

-         یعنی تو سعی می کنی به من وابسته نباشی ؟

اونم روش رو بر می گردوند و از پنجره به بیرون زل می زد و جواب می داد :

-         نه تا این حد . . . . من همش نگرانم که اگه یه روز بمیرم تو چیکار می کنی ؟

منم میزدم پشت شونه اش و جواب میدادم:

-         خوب معلومه میرم زن میگیرم .

نظرات ()



(57)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/٢/٤

-         سعی می کردم خواب برم . همیشه فکر می کردم یه همچین موقعیتی بهترین فرصت برای خوابیدنه . هر کار می کردم حتی چشمام روی هم نمی رفت . نمیدونم چند روز گذشته شاید 4 روز یا شاید 1 روز یا شاید چند ساعت . حتی نمی دونستم چند وعده غذا خوردم . شاید 10 وعده . اما نه بیشتر از 5 وعده نمیشد یا شایدم اصلا از وقتی اومدم اینجا غذا نخوردم . اما چرا یکی دو وعده غذا خوردم . یادم میاد که صدای دریچه آهنی از پائین اومد و کورمال کورمال رفتم سراغش و غذا برداشتم و خوردم . خوردم ؟! چی خوردم ؟ فکر کنم پنیر بود با نون . . .  نه نه نه یکم برنج بود با نون یا شایدم کتلت بود . . . اما نون توش بود . نه نون نبود . . . یادم نیست . به خودم خندم گرفت و باز به خودم گریه ام گرفت . سعی کردم دستام رو ببینم اما نمیدیدم . هرچقدر به صورتم نزدیکترشون می کردم بازم چیزی دیده نمیشد . وقتی انداختنم تو اتاق یه نظر همه جا رو دیدم . خوب اینجا همین تخت خوابی بود که الان روش نشستم . اونطرفم یه یورینال بود . راستی چرا از وقتی اومدم اینجا چیزی دفع نکردم ؟ دفع کردم ؟ یادم نمیاد . باز کورمال کورمال خودم رو به سمت یورینال کشوندم . بوی شاش شدید شد . بو بود آره یه بوئی بود . بالاخره یه چیزی رو حس می کردم . به کف یورینال دست کشیدم . نم بود . دستم رو بو کشیدم . بوی شاش بود . آره من دفع کردم . آره قبل از خواب . . .  قبل از خواب همینطور کورمال کورمال خودم رو به یورینال رسوندم و به بدبختی توی یورینال مدفوع کردم . بعد هم ادرار کردم . . . بعد خوابم گرفت و رفتم خوابیدم . اما چقدر خوابیدم . فکر کنم 8 ساعتی شد . بذار ببینم . وقتی می آوردنم اینجا از اذان ظهر گذشته بود . مثلا ساعت 1 بود . . .  خیلی طول کشید تا خوابیدم . حداقل 10 ساعتی نشستم و فکر کردم بعد خوابیدم . راستی شام همه جا رو ساعت 8 میدادن . اگه اینجا هم ساعت 8 شام داده باشن درسته 3 یا 4 ساعت بعدش خوابیدم . اصلا چند بار خوابیدم . چند بار صبح شده و دوباره شب شده . به دیوار دست کشیدم و دیوار سرد رو لمس کردم . هر چیز جدیدی رو با دقت لمس کردم و بو کشیدم و حتی چشیدم . چند بار 10 بار 100 بار نمی دونم . اونقدر تاریکه که حتی جهت ها رو هم اشتباه می گیرم . یادم نیست در اتاق کنار تخت بود یا روبروی تخت . گشتم تا تخت رو پیدا کردم . روی تخت دراز کشیدم . . . . . . . .  دوباره چشمام رو باز کردم . چقدر خواب رفته بودم ؟ 1 ساعت یا 2 ساعت یا شاید 10 ساعت . گشنمه . خدایا اینجا دیگه کجاست . یه چیزیائی توی فضای سلول حرکت میکنن . از چپ به راست . از راست به چپ . وقتی قدم میزنم اونها هم قدم میزنن و گه گدار از کنارم رد میشن و بهم تنه میزنن . با ترس خودم رو به گوشه ای می کشم . توی فضای سلول پرواز می کنن . بالا میرن و دوباره پائین میان . گاهی بهم حمله می کنن . خودم رو گوشه سلول مچاله می کنم و سرم رو زیر دستام قایم میکنم که نبینمشون . اما باز هم دیده میشن . صورتشون سفید و مثل کاغذ بی رنگه . موهای خاکستری مجعد دارن . چشمها قرمز و اما بی روح . اصلا عصبانی نیستن . لبای بالاشون خوره داره و دندونا به شکل نا منظمی از لابلای خوره لب بالا بیرون زدن . بینی هاشون هم خوره گرفته و فقط استخون بینی دیده میشه . ریش نا ملایمی با کوتاهی و بلندی زیاد به چشم می خوره . ریششون خاکستری کمرنگه . صورتهاشون کشیده و تاب داره . به آرومی بهم نزدیک میشن و وقتی می بینمشون با سرعت وحشتناکی به سمتم میان . نمی تونم تحمل کنم . این دیگه چه شیوه ایه . خدایا . .. .خدایا . . . . .  از تمام وجود فریاد میزنم و از خدا کمک می خوام . . . .  خخخخخددددددداااااااایییییییااااا

-         چشمام رو باز می کنم . عسل کنارمه و با ترس بهم نگاه می کنه و دستش سر شونه هامه . از عرق خیسم . میشینم . از بس که دندونام رو فشار دادم فکم احساس کوفتگی می کنه .

-         چطورت شده بابائی ؟

-         هیچی بابائی خواب بد دیدم . . .

نظرات ()



(56)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/۳۱

دم ظهر پشت کامپیوتر بودم و عسل روی تختم خواب بود که زنگ در خونه زده شد . رفتم سراغ آیفون . فرزین بود . در رو زدم و برگشتم توی اتاق . چند لحظه بعد فرزین داخل شد و با صدای بلند چند بار گفت :

- یا الله یا الله

بلند شدم و رفتم جلوی در اتاق و نگاهش کردم و انگشتم رو گذاشتم جلوی بینی گفتم هیسسسس

چند تا کیسه پلاستیک دستش بود . با دست اشاره کردم و با سر گفتم چیه ؟ آروم جواب داد :

- یکم خرت و پرت خریدم برات . رفتم طرفش و ازش تشکر کردم و ازش گرفتم و گذاشتم توی آشپزخونه . هر کار کردم نگفت چند شده . رفتم طرف کتری و داشتم آبش می کردم فرزین مشغول چیدن خرت و پرتا شد . گفت :

- راستی اینترنتت رو هم وصل کردم .

- مرسی چرا زودتر خبر نکردی ؟

- هرچی زنگ زدم بر نداشتی .

- زنگ زدی ؟ نه !!! کسی زنگ نزد .

- بابا ١٠٠٠ بار زنگ زدم .

به سیم تلفن نگاه کردم و گفتم :

- ا ا ا ا ا  این رو کی کندم وصلش نکردم .

- بابا از دست تو . ١٠٠ بار گفتم بذار برات یه گوشی موبایل بیارم هی لج کن .

- هیچی نگفتم و رفتم کتری رو گذاشتم روی گاز .

صدای عسلی از پشت سرم شنیده شد که می گفت :

- سلام عموئی

برگشتم نگاه کردم . عسل جلوی اپن آشپزخونه واستاده بود و سرش رو پائین انداخته بود و چشمش رو میمالید . فرزین می رفت به سمت عسل . نشست و بغلش کرد . بوسیدش و با هم رفتن . کتری رو گذاشتم رو گاز و برگشتم پشت کامپیوتر . عسل اومد تو اتاق تا عینکش رو برداره . فرزین پشت در ایستاد و گفت :

- اجازه هست بیام تو

- آره بیا بیا

عسل عینکش رو زد و رفت بیرون . فرزین وایستاده بود و به عکس خانومی خیره شد . بهش نگاه کردم و دوباره برگشتم به سمت کامپیوتر . حس کردم نشست روی لبه تخت . آروم گفتم :

- از مهتاب خواهش کردم بیاد عسل رو ببره آرایشگاه . قول داده بود امروز بیاد . دیروز که زنگ زدم حال عسل بده از خدا خواست و زد زیرش .

- آرایشگاه !!!! بچه اینقدری ؟! نکن دکی

- نه می خواد موهاش رو ببافه . من که بلد نیستم . آرایشگاه هم نمی تونم برم . شیطونه میگه به یکی از دوستای اینترنتیم بگم بیاد ببرتش . اینقد تعارف میکنن طفلکیا .

- در دیزی بازه حیای گربه کجاست . . . .. . . . . .  خودم براش می بافم .

و صداش رو بالا برد و عسل رو صدا کرد . عسل اومد و جلوی در ایستاد و با عینکش ور رفت و گفت :

- ها ؟!

- ١٠٠ بار گفتم ها نه . . .  بله !!!

- دعوا نکن بچه رو بیا عمو ببینم . می خوای موهات رو ببافی .

این موقع من برگشته بودم و به صندلی تکیه داده بودم و نگاهش می کردم . عسل با حرکت سر بهم اشاره کرد و گفت :

- بابائی میخواد برام ببافه . . . . . . .  امروز قراره .. . . . تازه لیلا هم موهاش رو بافته بود . اینجوری ریز ریز( و داشت با دستاش موهاش رو حالت میداد ) و کشیده بود تا پشت سرش و . . .

فرزین بلند شد و رفت دم در دست عسل رو گرفت و گفت :

- بیا عمو خودم موهات رو میبافم .

- الان گشنه امه . . .

- پس بریم یه چیزی بدم بخوری بعد

و رفتن بیرون .

بعد از ناهار فرزین موهای عسل رو بافت . بی شرف عین یه آرایشگر حرفه ای این کار رو میکرد . من خیلی خوشم اومد . اما عسل خوشش نیومد و روش رو برگردوند به سمت فرزین و عین آدم بزرگا خیلی مودبانه گفت :

- عمو شما خیلی خوب کارتون رو انجام دادین اما من الان که فکر می کنم از موی بافته خوشم نمیاد .

فرزین گرفتش توی بغلش و فشارش داد و گفت :

- تخم جن این حرفا رو از کجا یاد گرفتی ؟

- بعد موهای عسل رو باز کرد .

موقع رفتن ازش خواستم با موبایل چند تا عکس از عسل بگیره . گفت که این موبایلش موبایلش دوربیندار نیست و اون موبایل توی کارخونه مونده . قرار شد فردا عصر بیاد عسل رو ببره سرزمین عجایب یا یه همچین چیزی و اونجا ازش عکس بگیره .

نظرات ()



(55)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/۳٠

صبح عسل چشماش قرمز بود . توی هال نشسته بودم و به بیرون خیره شده بودم . سرویسش که خواست بره اومد بوس بده که بره . دیدم بدنش خیلی داغه . آقا مِلی رو رد کردم رفت . بردمش توی اتاقش و بهش گفتم

- حالت خوبه بابائی ؟

-آره

- سردت نیست ؟ لرز نداری ؟

- چرا

- بدنت درد نمی کنه ؟

- چرا

- پس چرا میگی حالت خوبه ؟

- اوممم

- اوممم یعنی چی ؟ تو حالت بده چرا به من نمیگی ؟

- ببخشین

- لباست رو عوض کن بخواب .

- خوب باید برم مردسه

- مردسه نمی خواد بری دوستات رو مریض می کنی .

- خوب خانوممون دعوام میکنه .

تودلم گفتم گه می خوره دعوات کنه

- نه دعوات نمیکنه الان به مدرستون زنگ میزنم .

- اوومممم

- دیگه نگو اوممم

- ها باشه .

ساعتای ٩ رفتم توی اتاقش هنوز خواب بود . رفتم پائین که زنگ بزنم آقا میتی از سوپری برام یکم خرت و پرت بیاره که زنگ آیفون بلند شد . به آیفون نگاه کردم . فرزین بود . تعجب کردم که بی خبر اومده .در رو زدم و رفتم دم در . خواست باهام روبوسی کنه گفتم مریض بودم و ممکنه مریض بشه . با یه ماشین مشکی گنده اومده بود .

- ماشین نو مبارک

- مال ما که نیست

- مال کیه ؟

- مال شرکته .

- مبارک شرکت باشه .

- چه خبر دکی جون ؟

برگشتم به طرف داخل و همینطور که میومدم تو

- سلامتی . . . . نه عسل مریضه . . .

اومد داخل و از صدای در حیاط فهمیدم که در رو بست .

- نه  . . . . !!!! چرا ؟ از کی ؟ الان کجاست ؟

- خوب معلومه تو اتاقش . صبحی مریض شده . از من گرفته .

- چشه ؟!

- آنفولانزا

- خوب . . .  خوب میشه ایشالله

رسیدیم توی ساختمان و روی یه مبل نشست و سیگاری گیراند . بلند شد و پنجره هال رو باز کرد و پشت پنجره وایستاد و سیگار کشید .

- مرضیه کجاست ؟

- دیگه نمیاد ؟

- چرا ؟ پس کی کارات رو میکنه ؟

- چمیدونم دم عیدی بهش زنگ زدم گفت دولت بهشون حقوق میده و دیگه نیازی نداره بخواد برا من کار کنه . . .

- ااا راستی عیدت مبارک

- مرسی

- حقوق نه یارانه بهشون یارانه می دن .

- چی بگم والا . . .

- حالا کی کارات رو می کنه ؟

- خودم می کنم . بهترم هست سرم گرمه .

- چائی رو گذاشتم جلوش و نشستم .

- برم عسل رو ببینم ؟

- آره تو اتاقشه برو ببینش .

پاشد رفت بالا . . . چند لحظه ای نگذشته بود که سراسیمه اومد کنار نرده و گفت :

- سهراب بدو بدو حالش بده .

نفهمیدم چطوری خودم رو رسوندم به اتاقش . تشنج کرد بود . بدنش میلرزید و کف از دهنش میومد بیرون . دندوناش چفت شده بود و کفا خونی میشدن . از ترس اینکه زبونش رو نچینه به زور دهنش رو باز کردم و انگشتم رو گذاشتم لای دندونش و به فرزین گفتم بدو از توی کابینت الکل بیار . فرزین با سرعت رفت پائین و صدای شکستن یه چیزی از توی آشپزخونه اومد . یه دستم لای دندوناش گیر کرده بود و مجبور شدم یه دستی لباساش رو در بیارم . چشماش گشته بود و سفید شده بود . فریاد زدم زود باش . فرزین با سرعت خودش رو رسوند و گفت

-الکل شکست .

- گفتم خوب ودکا بیار .

دوباره رفت پائین و برگشت . شیشه ودکا دستش بود . ودکا رو روی بدنش و سرش ریختم و گفتم

- کولر کولر . . . نه پنکه رو بیار .

هنوز پنکه رو نیاورده بود که دیدم فشار روی انگشتام کم شده . سریع دستم رو در آوردم و شروع کردم به تنفس دادن . بدنش خنک شد . تشنج تموم شد . فرزین با پنکه بالای سرم ایستاده بود و با تعجب و ترس نگاه می کرد . چشماش برگشت . از انگشتم عین شیلنگ آب خون میومد . فرزین گفت :

- میرم یه چیزی بیارم انگشتت رو ببندی .

- توی گلخونه جعبه کمکهای اولیه یه باند بیار با چسب نواری .

رفت . عسل بهم نگاه کرد و گفت :

- بابائی چی شده ؟

- هیچی بابائی تبت زیاد بود حالت بد شده .

- بابائی به مردسمون زنگ زدی ؟

- نه بابائی الان میزنم .

دهنش رو باز کردم . به زبونش نگاه کردم . خدا رو شکر زیاد نبریده بود . سر زبونش بود . شانس آوردم . بهش یه مسکن زندم و آوردمش توی حال روی کاناپه گذاشتم .

خون دستم بند نمیومد . فرزین گفت

- بریم بیمارستان بخیه بزنن .

- خوب عسل چیکار کنم .

یکم فکر کرد و گفت

- بابا ما هم تو کارخونه روشهای پزشکی خودمون رو داریم . الان درستش می کنم .

رفت توی آشپزخونه یه باند رو سوزوند و آورد گذاشت روی زخم . در عرض چند دقیقه خون بند اومد .ظهر فرزین رفت از بیرون کباب گرفت . دم عصر بود که رفت و گفت :

- باید برگردم کارخونه . تا آخر هفته همین اطرافم . . .  قزوین . . . تهران . . . کرج . . . میام می بینمت .

وقتی رفت نشستم کنار عسل . تبش کم شده بود . پیشونیش رو بوسیدم . یاد صبح افتادم . نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و گرفتمش بغلم و شروع کردم به گریه کردن .

چشماش رو باز کرد و گفت :

- بابائی چی شدی ؟

بهش نگاه کردم و موهای توی پیشونیش رو با کف دست کنار زدم و گفتم :

- هیچی بابائی فقط خیلی دوستت دارم .

خندید و گفت :

- ها

و چشمش رو بست .

نظرات ()



(54)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/٢٧

صبح خواستم برم بانک . جگوار روشن نشد . کلید پارکینگ رو برداشتم و رفتم سراغ پراید . اونم روشن نشد . باطری جگوار رو باز کردم گذاشتم رو پراید بازم روشن نشد . اعصابم خورد شد سویچ رو محکم کوبیدم رو شیشه پراید . در کمال ناباوری شیشه پراید یه ترک درست و حسابی برداشت . زنگ زدم آژانس اومد . توی بانک سیستم قطع بود و چون پول نداشتم به آژانس بدم مجبور شدم 2 ساعت آژانس رو نگه دارم . رفتم گوشت بگیرم گفت خوب نیست . رفتم مرغ بخرم تموم کرده بود . صف نونوائی شلوغ بود . با اعصاب خورد برگشتم خونه . ظهر غذای یخی از فریزر بیرون گذاشتم و گرم کردم تا عسل اومد . یه روز بد خیلی بده

نظرات ()



(53)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/٢٦

از ماشین حامد پیاده شدم و به سمت خونه آقاجون اینا رفتم . حامد صداش رو بلند کرد و گفت :

- به امید دیدار .

برگشتم و نگاهش کردم و دست پاچه گفتم :

- خداحافظ

- راجع به حرفام فکرکن

- باشه حتما

دم در منتظر شدم تا عسل آماده شد . سوار ماشین خودم شدیم و رفتیم به سمت کرج . پنجشنبه ها خیلی شلوغه . آدم حالش به هم میخوره تا برسه به خونه . عسل کلی از موهای لیلا گفت که ریز بافته بوده و چقدر قشنگ بوده و چقدر عسل دوست داره موهاش اونجوری باشه و . .  . وقتی رسیدیم کرج عسل پیتزا می خواست . براش نخریدم . رفتیم خونه و خاگینه خوردیم . ساعتای ١٠ جلوی تلویزیون خواب رفته بود . بغلش کردم و بردم توی اتاقش . عینکش رو از صورتش برداشتم و گذاشتم روی میز . صدای باد می اومد و باد درخت پشت پنجره اتاقش رو به شدت تکون میداد . از دور دست صدای زوزه سگ به گوش می رسید و گاهی ویکی جواب میداد . گفتم شاید بترسه . بغلش کردم و بردم گذاشتمش توی تخت خودم . تلویزیون هنوز روشن بود . خاموشش کردم و رفتم به سمت بوفه . یه گیلاس شراب ریختم و بردم گذاشتم روی میزم . یه صفحه رو روی گرام گذاشتم و برگشتم کنار صندلی خودم و روی صندلی نشستم و به خودم تاب دادم .

به عکسش نگاه کردم . چشماش برق میزد . کلی توی چشمم نگاه کرد . بعد سرش رو پائین برد و سرش رو توی سینه ام و بین بازو هام فشار داد . پاهاش بین پاهام بود . بوی موهاش توی وجودم می پیچید .

- اگه من سر زا بمیرم بچه ام رو چیکار میکنی ؟

- میدم مامانت بزرگش کنه .

- خودت چی ؟

- خودم چی ؟

- زن میگیری ؟

- آره . . . ٣ تا

- چرا ٣ تا

- اگه اولی مرد دومی بمونه اگه دومی مرد سومی و اگه سومی ام مرد دوباره میرم ٣ تا دیگه می گیرم .

- دیوونه . .  .

کتابم رو برداشتم . دالامب دالامب دالامب . . . یازده تا ضربه زد . شروع کردم به خوندن . کتاب که تموم شد ساعت از ٣ گذشته بود . کتاب رو بستم و گذاشتم کنار دستم روی میز و رفتم سراغ گرام . خیلی وقت بود که صفحه تموم شده بود . خاموشش کردم و صفحه رو برداشتم و در کمد رو باز کردم و گذاشتمش توی کمد زیر گرام . چشمم افتاد به هارمونیکا . برش داشتم . چند سال بود که توش فوت نکرده بودم فقط خدا می دونست . رفتم توی حیاط . ویکی زیر ماشین بود . اومد بیرون و بلند شد و به سمتم اومد . میدونه دوست ندارم خودش رو بهم بماله . دورتر از من ایستاد . لبه ایوون نشستم . دورتر از من روی زمین ولو شد . بهش نگاه کردم . سرش رو از دستش برداشت و نگاهم کرد . به هارمونیکا نگاه کردم . زوزه ملایمی کشید و سرش رو گذاشت روی دستش . باز بهش نگاه کردم . این بار فقط با چشماش یه لحظه نگاهم کرد و بعد به جای دیگه خیره شد . دستم رو به سمتش دراز کردم . بلند شد و اومد کنارم خوابید . سرش رو نوازش کردم . خیلی گنده شده . بعضی وقتا از دیدنش وحشت می کنم . اما نوازشش که میکنم عین یه بچه خودش رو لوس می کنه . صدای زوزه سگی از دور اومد . گوشش رو تیز کرد و سرش رو بالا گرفت . شروع کردم به نواختن . سرش رو گذاشت رو دستش و چشماش رو بست .

نظرات ()



(52)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/٢٤

بافور رو با دقت روی آتیش می کاره . چاقو رو باز می کنه و با یه تیکه برزنت کلف تمیزش می کنه . یه تیکه شیره رو از توی پلاستیکی بیرون میاره و با یه حب بزرگ تریاک قاطی می کنه با انگشت شصت و صبابه هر دو دست با مهارت ورزشون میده . هوا گرمه و اتاق دم داره . از پنجره باز اتاق گهگاهی یه نمه باد خنک میریزه تو . شیره و تریاک ورز داده رو با حوصله تمام لوله میکنه و دوباره پهن می کنه . روی یه تیکه پلاستیک کلفت میذاره و ورز میده . گهگاهی پنکه از جلوی صورتم رد میشه و باد با صدای خواب آلود پنکه به صورتم می خوره . چشمام رو هم میره و دوباره بازشون می کنم . تریاک رو لوله می کنه و با دقت و وسواس خاصی به حب های مساوی تقسیمش می کنه . چای میریزه و شیرین می کنه . بافور رو از روی آتیش بر میداره و با دقت بهش نگاه می کنه . سوزن بافور رو به دست میگیره و با حوصله سوراخ بافور رو باز می کنه و بهش فوت می کنه . دوباره بافور رو روی آتیش می گیره و به چپ و راست می چرخونه .بافور رو جولوش می کشه و در حالی که لم می ده یه حب بر می داره و با دقت روی بافور تنظیمش می کنه و با انگشت شصت فشارش می ده . با انبر یه تیکه ذغال گلسرخی رو انتخاب می کنه و با گیره انبر خوب محکمش می کنه و دو سه تا ضربه به لبه منقل می زنه و پستونک بافور رو به لب و ذغال رو به بافور نزدیک می کنه و ذغال رو روی سوراخ بافور می گیره و به آهستگی توی پستانک بافور فوت می کنه . خاکستر از روی ذغال بلند میشه و توی هوا پخش می شه . ذغال مثل طلا زرد میشه و بعد قرمز می شه و قرمزی کم کم به جاهای مختلف ذغال نفوذ می کنه . باد پنکه به صورتم می خوره . گرمی ظهر تابستون و صدای پنکه و ناله بافور خواب به تمام وجودم میریزه . ذغال رو نزدیک تر می کنه و شروع می کنه به مکیدن . ذغال رو به تریاک نزدیک و دور می کنه و روی تریاک می کشه . تریاک مثل قیر سیاه می شه و شروع به قل قل کردن می کنه و حباب های خیلی ریز روش شروع به قل زدن می کنه و نصفه میشه . ذغال رو از بافور و بافور رو از دهنش دور می کنه . ذغال رو روی منقل و بافور رو روی لبه منقل می ذاره و تکیه می ده . هنوز نیمی از تریاک روی بافور مونده . چائی رو بهم میزنه و یه قلپ از لب استکان فورت می کشه . بعد سرش رو بالا می گیره و توی هوا دود رو رها می کنه . فضای اتاق توی دود تریاک گم میشه . بوی تریاک آدم رو خواب میکنه . باز چای می خوره . استکان چای رو زمین می ذاره و بافور رو بر میداره و با سوزن بافور تریاک رو جمع می کنه و سوراخ بافور رو باز می کنه و دوباره بافور رو روی لبه منقل میذاره و همونطور که سرش پائینه با صدای دورگه می گه :

- خو حالا آخرش که چی ؟

عمو حمید تو حرفش می پره می گه :

- باشو اینا به من تو مربوطی نداره می فمی ؟

باشو با صدای دو رگه می گه :

- خیلی هم مربوطی داره . بناسلامتی پدرشم .

بابا که تا اینجا فقط ساکت بود خیلی آروم گفت :

- خودم کار کردم زحمت کشیدم عرق ریختم می خوام بکنم به نام بچه ام . هر کی هر چی داده بگه الان بهش پس بدم .

باشو یه سرفه کرد و یه ذغال رو از توی منقل برداشت و با گیره انبر سفتش کرد و چند تا ضربه به لبه منقل زد و سرش رو بالا گرفت و با صدای دو رگه به بابا گفت :

- بچه !! ها . . .  اما بچه میبا از خون آدم باشه یارو می فمی ؟ حالو رفتی یه حرومی معلوم نی مال کیه ورداشتی اومدی میگی بچه بچه . . .

عمو حمید تو حرف بابا پرید و گفت :

- بچه رو میبا بزرگ کرده باشی . چه توفیری می کنه مال که باشه ؟

دوباره ذغال رو برداشت و زد به لبه منقل و پستانک بافور رو به لب گرفت و شروع کرد به ذغال فوت کردن .

بابا با صدای ضعیفی گفت :

- هر کار دلم بخواد می کنم .

بافور از لب برداشت و گفت :

- منم عاقت می کنم .

و باز به ذغال فوت کرد .

مامان که هی با چشم و ابرو به بابا اشاره می کرد بلند شد و اومد من رو از توی بغل نن بابا برداشت و گفت :

- حالا میشه لطفا جلوی بچه ول کنین ؟

عمو حمید روش رو بر گردوند و به مامان نگاه کرد و گفت :

- ها زن داداش خدا خیرت بده بچه رو ببر بیرون .

دستم رو انداختم دور گردن مامانی و خواب رفتم .

نظرات ()



(51)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/٢۳

چشمم رو باز کردم .صدای ضجه از همه جا شنیده میشد . صدای گریه زنها و صدای قرآن با هم اوج می گرفت و با هم پائین می اومد . دورتر صدائی نزدیک میشد . فریاد دسته جمعی عده ای بود که نزدیک می شدند . دهنم طعم گس و شور خون می داد . خون روی صورتم شیار بسته بود . مهیار پشت دستم رو با سیگار سوزونده بود و ذق ذق می کرد . صدای فریاد نزدیکتر میشد .

- لا اله الا اله

- لا اله الا اله

- به حرمت شرف کلمه لا اله الا اله

- لا اله الا اله

- به حرمت شرف محمد رسول اله

- لا اله الا اله

روم رو برگردوندم . بارون خون پیشونیم رو میشست و توی چشم و دهنم فرو می کرد . عده ای سیاه پوش نزدیک می شدند و فریاد می زدند . مامان نگین توی بغل زن دائی مهیار غش کرده بود . همه جا زمین گل شده بود و صدای رعد غرش می کرد . هوا سرد بود .

- لا اله الا اله

- لا اله الا اله

- به حرمت شرف . . .

- . . .

سروان امیری کنار تپه خاکی ایستاده بود و به من چشم دوخته بود . پیر مردی کوتاه قد به دسته بیلش تکیه داده بود و سیگار می کشید و پاچه شلوارش رو بالا زده بود . پاهاش برهنه بود و تا بالای مچ پاش گلی بود . بلند شدم و به سمت تپه خاک رفتم . صدا نزدیک میشد .

- لا اله الا الله

- سهراب ؟!

- لا اله الا الله

- جونم عزیزم . . .

- لا اله الا اله

- من زودتر بمیرم باشه ؟

- لا اله الا اله

- نه من زودتر بمیرم .. .

- لا اله الا اله

- نه من تحمل ندارم مرگ تو رو تحمل کنم . . .

- لا اله الا اله

سکوت شد و بهش نگاه کردم .

- لا اله الا اله

- باشه تو زودتر بمیر . من مَردم راحتتر تحمل می کنم .

- لا اله الا اله

و بهم نگاه کرد و خندید

برای شادی روح مرحومه مغفوره صلوات بلند ختم کن .

- اللهم صل . . .

کفن رو کنار زدم . بارون روش می ریخت . صورت گردش توی کفن سفید مثل ماه می درخشید . قلبم پاره شد .

- دوم صلوات بلندتر ختم کن

- اللهم صل . . .

شال سبزی رو دور شونه اش پیچیده بودن . مهتاب فریاد میکشید و گل به سرش می کشید . خانجون هنوز بهوش نیومده بود و تو بغل زن دائی مهیار بود .

بلند شدم و خودم رو توی گودی قبر پرت کردم . کف قبر به صورت خوابیدم . گرم بود اما خیس بود و گل . گل به سرم کشیدم و بلند شدم که من رو به جاش خاک کنین . شروع کردم با دست خاک ها رو توی قبر ریختم . سروان امیری دستش رو روی صورتش گذاشت و شونه هاش لرزید و رفت . از حال رفتم .

پیر مرد تپه رو صاف می کرد و به گونه روی زمین افتاده بودم و نگاه می کردم . سنگین بود . خیلی سنگین بود . خروار خروار خاک بود . صبح چشمم رو باز کردم . یک روز از مرگ عزیزم می گذشت . از تب می لرزیدم . صدا بلند شد . دالامب دالامب دالامب . . .

هفت تا ضربه زد . نه . . . خواب بودم . خواب بودم .

نظرات ()



(50)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/٢۱

خودم عسل رو بردم مدرسه و برگشتم خونه و خودم رو با نت مشغول کردم . حوصله ام سر رفته بود و رفتم بیرون و یکم تو بیابون قدم زدم . البته دیگه نمیشه بهش گفت بیابون . همه جا دارن ساختمون می سازن . رفتم و رفتم تا رسیدم به نقطه صفر تنهائی . اینجا به جز صدای باد چیزی شنیده نمیشه . عاشق اینجام . صدای باد میپیچه و زوزه میکشه و لوله میشه و توی گوش آدم میشینه . از دور شهر توی غبار مه مانندی گیر کرده . شن سبکی تپه رو پوشونده و جابجا خوار و بوته علف سبز شده . بعضی جاها بوته هائی با گلای ریز زرد رنگ خودنمائی می کنند و توی یک گردش چشم چند جا آدم رو وادار به توقف می کنن . نمیشه گفت هوا سرده اما آدم لرزش میگیره . پیپ رو چاق میکنم و به لب میذارم و کبریت میزنم .توی این باد به سختی میشه پیپ رو روشن کرد . دم ظهر خواستم برم خونه تا عسل بیاد . یادم افتاد میره خونه مادر بزرگش . بازم نشستم . ساعت ١٠ شب بود که رفتم خونه . احساس سرماخوردگی می کنم .

نظرات ()



(49)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/٢٠

نمازم رو که خوندم جانماز رو جمع کردم و قاب عکس رو برگردوندم و رفتم توی آشپزخونه . یه بسته گوشت چرخی گذاشتم بیرون و یه پیاز روش رنده کردم . زرد چوبه و نمک و فلفل و . . . ٢ تا پیمونه برنج گذاشتم . یکم سر به سر ماهی گذاشتم . خواستم براش اسم بذارم چیزی به ذهنم نرسید یه آیینه می گرفتم جلوش و اونم خودش رو باد می کرد و میلرزید و خیلی قشنگ میشد . هنوز هوا گرگ و میش بود که رفتم بیرون . برای ویکی غذا گذاشتم . یه دستی به سر و کله ویکی کشیدم . دلم برای این پیره پسر می سوزه . موهای قهوه ایش رو ناز می کردم و خوشش میومد . رفتم به سمت گلخونه . خیلی گرم بود یکم تنظیم دماش رو پائین آوردم . یکی دو تا گلدون رو انتخاب کردم و بردم دم در که توی حیاط بنشونم . یاد نهال خرمالو افتادم . سه ساله که خودم کاشتمش و وقت نکردم بنشونمش . اومدم ببرم بکارمش . اما برگ آورده . ٢ دل بودم که خراب نشه . بی خیال شدم و گفتم سال دیگه می نشونمش . داشتم به باغچه ور می رفتم که صدای در حیاط اومد . عسل اومد بیرون و در حالی چشماش رو میمالید بلند گفت :

- بابائی چرا آب میوه نگرفتی برام ؟

مو به تنم سیخ شد . چرا آب میوه نگرفتم براش . از خودم بدم اومد و بلند شدم و همینطور که به سمت در میرفتم دنبال یه بهانه می گشتم که هواس پرتیم رو جبران کنم . تازه فهمیده بودم آب میوه گرفتن من چقدر براش مهمه . هیچ وقت فکر نمی کردم اگه یه روز براش آب میوه نگیرم بفهمه . نمی دونستم چی بهش بگم .

بهش که رسیدم گفتم دروغ نگم

- یادم رفت بابائی تا تو صبحونه ات رو بخوری برات آماده می کنم .

- باشه .

خیلی خجالت کشیدم . آب میوه اش رو گرفتم . نشستم باهاش صبحونه خوردم .

بعد بهش دیکته گفتم . با هم کارتون نگاه کردیم . خیلی کسل کننده بود . کارتونهای زمان ما یه چیز دیگه بودن .

ظهر عسل دوغ درست کرد . منم کباب درست کردم . سر سفره همش بغض تو گلوم بود و نمی تونستم حرف بزنم . به جاش عسل کلی حرف زد . نسبت به سال قبل که اصلا حرف نمیزد جای تعجب داشت . ظهر صدای تلویزیون رو خیلی کم کرد و گفت

- شما بخوابین بابائی

- تو چی ؟

- من کارتون میبینم .

رفتم توی اتاق و کتاب رو باز کردم و مشغول شدم . کتاب رو برگ زدم . یه کتاب مزخرف بود راجع به ضرورت ولایت فقیه . اصلا حال و حوصله خوندن این چرندیات رو نداشتم . کتاب رو نگاه می کردم و وانمود می کردم دارم میخونم . حسین با دست زد بهم و یواش گفت :

- داری می خونی ؟

- نه بابا چرنده .

- آقا ما نخونده قبول داشته باشیم چی ؟

- دیوانه شدن اینا . . . آخه مگه با این چرندیات آدم ولائی میشه  . . .

- چمیدونم .

سربازی از اونور سالن صداش رو بالا برد گفت :

- با هم حرف نزنین به کارتون برسین .

من خندیدم . حسینم خندید و به کتابش نگاه کرد .

وقت مطالعه تموم شده بود که آخونده دوباره اومد و شروع کرد به سخنرانی که چه زندانیهائی بودن که از همین کلاسهای عقیدتی به خدا رسیدن و لازمه که ما هواسمون به کلاسا باشه و . . . مجید از یه طرف بلند شد و با لحن مسخره همیشگی گفت :

- حاج آقا مسئله

- بفرما پسرم

- بعد توضیح بدین اگه یه عده مثل ما بخوان یه راست برن تو جهنم چی میشه ؟

کل سالن از خنده منفجر شد . آخونده یه نگاهی به جمع انداخت و صبر کرد تا همه ساکت شدن بعد به من اشاره کرد و گفت

- شما توضیح بده پسرم .

از جام بلند شدم و صدام رو صاف کردم و گفتم:

- من پسر شما نیستم .

- خوب عذر می خوام حالا جواب دوستمون رو بده .

به مجید نگاه کردم و در حالی که همه بچه ها داشتن من رو نگاه می کردن با لحنی دلسوزانه به مجید گفتم :

- اونوقت حاج آقا باید تشریف برن غاز بچرونن.

دوباره سالن منفجر شد از خنده . هنوز ننشسته بودم که یکی از همراهی های آخونده که لباس شخصی تنش بود از پشت با مشت و لگد به جونم افتاد و دوستاشم سر رسیدن و دسته جمعی تا جائی که می خوردم کتکم زدن و روی زمین کشون کشون بردن . در سلول انفرادی باز شد و پرتاب شدم داخل و در با صدای بلندی بسته شد . از جام پریدم . به سمت هال دویدم . عسل که رفته بود روی صندلی تا از توی کابینت چیزی برداره خورده بود زمین و نقش زمین شده بود .

نظرات ()



(48)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/۱٩

-از دست تو  ، یه روز ۵ شنبه داریم خرابش می کنی

دوباره کتم رو تنم کردم و اومدم کیفم رو بردارم که مچم رو گرفت و گفت :

- شوخی کردم بابا بشین توام اااااه

دوباره کتم رو در آوردم و آویزونش کردم . روی صندلی چرمی بزرگ نشستم و چشمام رو بستم . صمیمی توی پرونده رو نگاه کرد و ورق زد و بستش و گذاشتش کنار .

- چرا ۵ شنبه ها مطب رو میبندی ؟

- خوب می خوام یه روز برا خودم باشم.

بعد به من نگاه کرد و خندید و گفت :

- البته اگه تو بذاری .

زیر چشمی نگاش می کردم . چشمم رو باز کردم و گفتم :

- به اصرار تو اومدم .

به من خندید گفت :

- تو که روز دیگه ای نمیای

- خوب شلوغه خوشم نمیاد . . .

و باز چشمام رو بستم .

- چرا از شلوغی خوشت نمیاد ؟

- چوم

- یعنی میترسی یا خجالت میکشی ؟

- بدم میاد

- از چی؟

- از شلوغی

- نه خوب از چی شلوغی؟

- از نگاه مردم .

- چرا دوباره خونه نشین شدی ؟ می خواستی مطب رو دوباره باز کنی که ؟

- دوباره شروع نکن

- خیلی خوب پس پاشو برو

اومدم پاشم برم . اما احساس کردم واقعا به حرف زدن با حامد نیاز دارم . دوباره چشمام رو بستم . چند لحظه ای همه چی ساکت شد .

- دیگه کابوس نمیبینی ؟

- چرا امروز صبح . . .

- چی دیدی ؟

- که نگین مرده . که از سقف اتاق بازجوئی آویزونم که سربازه با پوتین میزنتم .

- صد بار گفتم اینا کابوس نیست . نگین واقعا مرده و دیگه نیست . از سقف اتاق بازجوئی آویزون بودی و سرباز هم با پوتین کتکت زده . اینا خاطره هست .

چند لحظه ساکت موندم و یک لحظه تو ذهنم یه جرقه زد

- پس میشه بگی کابوس چیه ؟

- اونی که خواب دیدی مردی و عسل بی پدر شده . به اون میگن کابوس .

باز ساکت شدم و این بار چشمم رو باز کردم و به سقف آبی رنگ خیره موندم .

- چشمات رو ببند .

- نمیخوام .

- چرا سعی نمیکنی با کودک درونت . . .

- حامد چرند نگو . . .

- باشه . . .

- پارسال چی شد که یهو تصمیم گرفتی موهات رو کوتاه کنی ؟

- چوم . . . خل شدم .

- اونجوری بیشتر دوست داشتی یا اینجوری ؟

- حس می کنم عسل اونجری دوست داشت .

- اه عین جنگلیا

- چوم

- خوب چرا دوباره اونجوری نمیشی ؟

- حوصله ندارم . تازه زشته . شاید بخوام مطب بزنم

- پس چی شد ؟

- رفتم سوال گردم گواهی آموزش مداوم بهم نمیدن !

- چرا ؟!

- خوب ٣ سال مطب تعطیل بوده بعدشم که الان یک ساله که اصلا کار نمی کنم .

- اون با من .

- بابا ۵٠ تا مدرک و نامه و کوفت و زهر مار می خواد که من اصلا حالش رو ندارم .

- سود سپردت ماهی چنده ؟

- ماهی ٢-٣ تومان .

- ۴ سال دیگه می خوای چطوری زندگی کنی ؟

- چوم

- دخترت چه گناهی داره ؟

- اوکی بی خیال بسه دیگه

- بسه دیگه نداره . به اونم فک کن بعد هر غلطی خواستی بکن .

- باشه .

- ببین من مدارکت رو جور می کنم . ولی باید قول بدی خودت بری دنبالش .

- من قولی نمی دم .

- منم دیوونه نیستم را بیفتم اینور و اونور آخرشم هیچی .

- راستی مریم چطوره ؟

- باشه هر جور راحتی . . . چشمات رو ببند . نفس عمیق بکش .

و شروع کرد به جمع کردن پرونده و پاشد رفت .

- حامد ؟

- ها ؟

- چرا من از مردم میترسم ؟

- دارم روش کار میکنم .

- هفته دیگه میام .

- بیا قدمت به چشم.

.......

با عسل رفتیم پارک و قرار شد جمعه تو خونه کباب درست کنیم .

 

نظرات ()



(47)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/۱٩

سلام نماز رو دادم و اصلا حال و حوصله نداشتم . کون خزو کردم و عکس خانومی رو بر گردوندم و بهش خیره موندم . یه دستمال کاغذی کندم و به قاب هه کردم و پاکش کردم . به تخت تکیه دادم و سرم رو عقب بردم . یکم راحت تر نشستم و قاب عکس رو چسبوندم به سینه ام . فشارش دادم . چقدر دلم می خواست الان پیشم بود . خیلی کمش دارم .کمبودش رو هر روز بیشتر درک میکنم . خیلی تنبل شدم . خیلی موجود بیخودی هستم . حالم از خودم به هم می خوره . آب میوه عسل رو براش گرفتم رفتم جلو شومینه رو زمین ولو شدم . یه وری لم دادم و دستم رو زدم زیر سرم و یکی از عکسهاش رو از پای شومینه جلو کشیدم و بهش خیره شدم . موهاش خرمائی بود و گردنش رو کج گرفته بود و موی لختش روی شونش ریخته بود . چشماش میشی و درشت با ابروهای بلند و کشیده . خطوط صورتش منحنی آرومی از محبت و لباش می خندید . بی اختیار اشکم جاری شد . به پشت برگشتم و ساعد دستم رو زدم زیر سرم و به سقف خیره شدم . چشمام رو بستم . صدای فریاد مهتاب همه جا پیچید . نمازم رو شکستم و از نماز خونه به سمت راهرو دویدم . دو یا سه بار زمین خوردم . از دور مهتاب رو دیدم که به سمت من برگشت و کوبید به سرش و فریاد کشید :

- سهراب !!!! مرد

دهنم غرق بوی خون شد . چند ساعتی بود که از پا آویزون بودم . یه پام رو به سقف بسته بودن و پای دیگم توی هوا رها بود و دستام آویزون بودن . دماغم بوی خون رو میمکید . صدای چکه آب هر چند لحظه توی سرم می کوبید . سرم بزرگ و بزرگتر میشد . چشمام سیاه میشد و اتاق کوچیک میشد . صدا ها به زور به گوشم میرسید .

از زمین بلند شدم دوباره با پوتین کوبید به ساق پام و افتادم . بازجو پاش رو روی گوشم فشار می داد . از زمین بلندم کردند و یه حلب خالی روی سرم گذاشتن و با باتوم بهش میزدن . دالامب . . . دالامب . . . دالامب . . . دالامب . . . دالامب . . . دالامب از خواب بیدار شدم . ساعت 6 بود . عسل از پله ها پائین میومد و می خندید .

نظرات ()



(46)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/۱٧

- بله داداش ما باید جنسمون جور باشه . . .  مگه شرکت برا نصب ۴ تا تلویزون به ما چند میده دیگه  . . .

یکم دیگه با دیش ور رفت و . . .

- جای شما خیلی عالیه . . . اینجا . . . هم....ه شبکه ها رو میگیره .

لجم گرفته بود که به حرف ٢ کار یه ماهواره هم بهم چپونده و آخرین پولها رو هم باید بدم به این یارو . . . از طرفی عسل رو میدیدم که هی بالا و پائین میپرید و چشماش برق میزد و از نصاب تلویزیون راجع به کانالهای کارتون سوال میکرد . قند تو دلم آب میشد .

آخر بار ٢٠٠ تومان ازم پول گرفت و انعامم می خواست . با اکراه ١٠٠٠ تومان بهش دادم . با بی رقبتی به اسکناس نگاه کرد و بعد گفت :

- خدا بده برکت

و اسکناس رو بوسید و گذاشت توی جیبش .

مهتاب که رسید اول رفت پیش عسل و با هم شروع کردن گشتن توی کانالا دنبال کارتون . تا آخر شب مهتاب اینجا بود . توی اتاق نشسته بودم کنار پنجره و کتاب می خوندم که مهتاب اومد خداحافظی

- با من امری ندارید ؟

- کجا این وقت شب همینجا بمون فردا برو . . .

- نه نمیشه دیگه باید برم .

دختر محجوب و خجالتی هست . بهش حق میدم . به عسل گفتم حاضر بشه تا خاله رو برسونیم . با اکراه قبول کرد . دوست نداشت از پای تلویزیون بلند بشه . خلاصه ماشین مهتاب موند خونه ما و با جگوار رسوندیمش . تو برگشت ماشین پنچر شد . عسل تو ماشین خواب رفته بود . جک نداشتم . کلی کنار اتوبان موندم تا یه نفر وایستاد و بهم جک داد . ساعت ٢ بود که خونه رسیدیم . عسل رو گذاشتم توی تختش و رفتم باقی کتابم رو خوندم . صبح که عسل میرفت ازم پرسید وقتی برگرده براش پلی استیشنش رو نصب میکنم ؟ جواب دادم بعد از مشقاش آره . خندون به تلویزیونش نگاهی انداخت و کوله اش رو انداخت کولش و رفت .

نظرات ()



(45)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/۱٢

اگه ویکی بسته نبود با این ترس مریم حتما می خوردش . رسیدن جلوی در هال و مریم باترس و لرز پرید تو . حامد خندید و شیشه شامپاین رو داد دستم و بعد دست داد و  رفت داخل . ویکی احساس شادابی می کرد . ایستاد و به اطراف نگاه کرد . در هال رو بستم اومدم تو .

- چی می خورین قهوه یا چای ؟

- من قهوه مریم چای

- نه منم قهوه می خورم . و در حالی که مانتوش به دستش بود و داشت روسریش رو در می آورد گفت :

- اینا رو کجا آویزون کنم .

دراور رو نشونش دادم و به سمت آشپزخونه رفتم . قهوه رو که جلوشون گذاشتم دوباره صدای زنگ در اومد . هادی و فاطی بودن . هادی به گلوی یه شیشه ویسکی ربان قرمز بسته بود و می خندید و به سمت هال می اومد . فاطی که با ویکی رابطه خوبی داشت جلوش نشسته بود و نازش می کرد .

شیشه ویسکی رو روی میز وسط هال گذاشت و رفت تا کتش رو در بیاره . هنوز ننشسته بودن که سعید زنگ زد . در رو زدم . سعید با یه تنگ کشیده آب و یه ماهی خیلی قشنگ توی تنگ اومد . ماهی آبی لاجوردی بود با باله های بلند و کشیده . ازش تشکر کردم و گذاشتم روی اپن آشپزخونه . محمدرضا پسر سعید سراغ عسل رو گرفت . بردمش بالا توی اتاق عسل و برگشتم . حامد و فاطی و هادی و مریم دور میز ناهار خوری نشستن و شروع کردن به ورق بازی کردن . سعید کنار صندلی کمونی روی ۴ پایه نشست و به شومینه خاموش چشم دوخت .

- این رو روشن نمی کنی؟

- بریم از پارکینگ هیزم بیاریم .

هیچی هیزم تو پارکینگ نبود و برگشتیم بالا . فاطی توی آشپزخونه دنبال شات ویسکی می گشت . مریم از توی یخچال ماست و زیتون و پنیر برداشته بود و به سمت میز ناهار خوری میرفت . سعید دوباره نشست و به شومینه خالی خیره شد .سعید ٢ سال پیش زنش رو توی یه تصادف رانندگی از دست داد. اوایل خیلی خوشحال بود که دوباره مجرد شده . بعد یه مدت افتاد دنبال یه زن جدید . الانم مدتیه که با معشوقه اش قهر کرده و دپرس شده . پیک دوم رو که خوردم شاتم رو چپه کردم . عسل و محمد رضا گوشه هال با هم بازی می کنن . صدای بد مستی فاطی داره کم کم بلند میشه .

حوصله مسخره بازیاشون رو ندارم . ولی خوب چه میشه کرد . نشستن و ادای همدیگه رو در میارنو می خندن .

شب از بیرون پیتزا گرفتیم . ساعت ٣ شب بود که رفتن . سعید اول داشت پسرش رو جا می ذاشت . اما برگشت و محمدرضا رو ک خواب رفته بود بغل کرد و رفت .

نظرات ()



(44)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/۱٠

صمیمی که رفت در رو بستم و باسنم رو به در چسبوندم و بهش تکیه دادم . کف دوتا دستم رو به در چسبوندم و به حیاط یه نگاه سیر کردم . صبح با عسل رفته بودیم خاک خانومی . گل بردیم و شیرینی تر . سر قبرش آب ریختیم . عسل گفت :

- چرا این چیزا رو رو قبر می نویسن ؟

- برای اینکه قبر رو گم نکنن

- اگه گم کنن چی میشه ؟

نمی دونستم چی بگم . . . دوباره گفت :

- اگه چیزی روش ننوشته بود میشد روش لی لی بازی کرد !

جا خوردم و با تعجب بهش نگاه کردم . بعد دیدم راست میگه . نگین چقدر خوشحال میشد که نزدیک دخترش لی لی بازی کردنش رو ببینه . به ضرب و زور یک تیکه گچ پیدا کردیم و لی لی کشیدیم و  عسل بازی کرد .

توی خونه آخر نوشته بود :

هو الباقی

توی اتوبان کرج خیلی شلوغ بود . عسل کلی زمینه چینی کرد و بعد گفت:

- بابا چرا ما نباید تلفیزیوم داشته باشیم ؟

- خوب من تلویزیون نگاه نمی کنم عزیزم

- خوب خونه خاله اینا تلفیزیومشون اینقدر کارتون نشون میده

- تو دوست داری تلویزیون؟

- آره خوب . . .  خیلی . . .

- خوب می ریم می خریم .

و بهش نگاه کردم .نگاهم کرد و عینکش رو جابجا کرد و خندید . بعد جلوش رو نگاه کرد .

از در خودم رو کندم و به سمت ساختمون رفتم . عسل کنار باغچه چمباتمه زده بود و داشت با یه تیکه چوب توی باغچه رو می کند .

نظرات ()



(43)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/۱٠

رفتم بانک و سود سپرده ام رو گرفتم . خرید کردم . موقع خرید دلم گرفت . هی به پشت سرم نگاه کردم که شاید خانومی باشه . می دونستم که نیست اما دلم می خواست که می اومد و توی خرت و پرتائی که برداشتم رو می گشت و بعد می گفت :

- این آشغالا چیه برداشتی

و یکی یکی برشون می گردوند . باز من بر می داشتم و می ذاشتم توی سبد . باز اون بر می داشت و آخر بار کار به جائی می کشید که من شیشه زیتون رو بر می داشتم و توی فروشگاه می دویدم اونم دنبالم می کرد و عصبانی بهم فحش می داد منم می خندیدم و می گفتم

- دلم می خواد خودم پولش رو می دم

- اینقدر ولخرجی نکن ما داریم خونه می سازیم باید پولامون رو جمع کنیم

- دلم نمی خواد

- زشته تو روی مردم دست از مسخره بازی بردار بده به من اونو

- اذیت نکن می خوام دیگه

بعد با حالت قهر پشتش رو می کرد و سبد رو بر می داشت و می رفت منم شیشه رو سر جاش میذاشتم و دنبالش کشیده می شدم و شروع می کردم به منت کشی .

دور و برم رو نگاه کردم . خبری نبود . مردم آروم و بی صدا کالا ها رو نگاه می کردند .  یه چرخی زدم و وسایلی رو که می خواستم خریدم . بر گشتم خونه . بدون عسل خونه صفا نداره . از توی صندوق عقب ماشین چند تا گلدون گل رو برداشتم و رفتم سراغ باغچه و بهش دستی کشیدم . گل ساعتی رو حرص کردم . ویکی رو سوار ماشین کردم و رفتم کلنیک دامپزشکی . بد شستش . بوی مواد ضد عفونی کننده توی بدنش مونده بود . آمپولشم بد زد . تا خونه ناله کرد . گفتم دیگه اینجا نمیام . عصر دلم گرفت . هوا ابری بود . سرد بود . اما نه سرد زمستونی . یاد پارسال همین موقع افتادم که عسل رو بردم آزمایش خون . گلبول سفید خونش خیلی غیر طبیعی بالا بود . داشتم دیوونه می شدم . تازه فهمیده بودم که چقدر دخترم رو دوست دارم . بردمش خونه خانجون اینا و از همونجا پیاده رفتم امام زاده داوود . تا آخر شب گریه کردم . بعد از تعطیلات عید که رفتیم آزمایش مغز استخون و بعد از اینکه تب و لرز شدیدی کرد تازه خیالم راحت شد . خیلی دوستش دارم . از مامانش بیشتر نه اما همون اندازه ها .

نظرات ()



(42)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/٩

صدای ضجه پسری تا صبح نذاشت بخوابم . تا صبح از ترس مثل بید لرزیدم . از درز گوشه پنجره گل گرفته معلوم بود که تاریک روشن صبحه که صدا قطع شد . تب داشتم . خیلی گرمه و تو اتاق پر شده از مگس . بوی مدفوع و دم ادرار همه اتاق رو گرفته . با اینحال داره خوابم میبره . چشمام سنگین میشه و گردنم کج میشه و می افته و دوباره از خواب میپرم . تو همین حال و هوا یکهو در باز شد و جوون بیست و یکی و دو ساله ای که ریش نیم بندی داشت و پیراهن سفیدش رو شلوار بود وارد شد . بلند شدم ایستادم . یه کم به من نگاه کرد و بعد با دستی که تسبیح بهش بود جلوی دهن و دماغش رو گرفت و جلو اومد . با صدای تو دماغی :

- این چه کثافت بازیه که راه انداختی آشغال مادر . . .

- خوب هرچی در زدم که باید برم دستشوئی کسی . . .

با اون دستش سیلی محکمی به گوشم نواخت و

- گه خوردی . .  . مگه بچه ای خودت رو نگه دار کثافت

- ٣ روز که . . .

- یه سیلی دیگه زد و

- خودت باید این کثافتت رو جمع کنی . . . الان حالیت میکنم . تمام بازداشتگاه و بوی انت برداشته خواهر . .  .

و بیرون رفت . منتظر بودم تا با آب و جارو برگرده و مجبورم کنه که اینجا رو تمیز کنم . داشتم با خودم فکر می کردم که بگم شما در رو باز نکردین منم تمیز نمیکنم . تو همین فکر بودم که ٣ قلدر اومدن داخلو . . .

آخرین ذرات مدفوعم رو که خوردم از اتاق بیرون رفتن . تو همون حالت که روی زمین افتاده بودم دستام رو حائل کردم و بلند شدم . نشستم . سرم رو پائین انداختم و به وضعیتم فکر کردم . رگ کردنم میزد و بغض گلوم رو می خورد . مشتم رو فشار میدادم و سعی می کردم به خودم مسلط باشم . نمی شد . هر چه کردم اشکم در اومد . از خواب پریدم ساعت ۴ صبح بود .

نظرات ()



(41)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/٧

شمع ها رو مرتب چیدم  و همه رو روشن کردم . آینه و شعمدون عروسی رو گذاشتم سر سفره . شمعها خیلی لنگه به لنگه بودن چاق و لاغر ، کوتاه و بلند ، گرد و مستطیل ، سیاه و سفید ، زرد و قرمز . چند تا سنبل چپ و راست . قرآن رو جلوی آینه گذاشتم و عکساش رو چپ راست ، بالا و پائین ، اینور و اونور همه جا گذاشتم . تخم مرغ رنگی ، سماغ ، سیر ، سرکه ، سبزه ، سنجد ، سیب ، سمنو . . .  اما یه چیزی کم بود . صدا از هیج جای خونه در نمیومد . فقط صدای تیک و تاک ساعت به گوش می خورد و والسلام . هرچی فکر میکردم نمی فهمیدم چی کمه . چند بار سین ها رو شمردم . درست بود . نزدیک سال تحویل بود . داشتم کلافه می شدم . ظاهرا همه چی درسته ولی دلم گواهی می ده یه چیزی کمه . رفتم و یه گیلاس شراب قرمز ریختم و اومدم کنار سفره نشستم . اما هرکار می کنم انگار یه چیزی کمه . نمی دونم . رفتم بالا و آروم در اتاق عسل رو باز کردم . عسلی خوابیده بود و عروسکش رو محکم توی بغل گرفته بود . بوسش کردم و روش رو درست دادم و اومدم از اتاق بیام بیرون که تنگ ماهی رو روی میزش دیدم . خودش بود . همین کمه . تنگ ماهی رو برداشتم و اومدم پائین و گذاشتم جلوی عکس خانومی . یه لبخند زدم . آره درسته همینه . حالا همه چی درست شد . به ساعت نگاه کردم . هنوز چند دقیقه ای تا سال تحویل مونده بود . گرام برای خودش آروم می خوند . یه جرعه شراب خوردم . اما هنوزم یه چیزی کمه . البته این چیز از جنس چیزای دیگه نیست . الان ۶-٧ سال که این چیز و سر سفره های هفت سینم کم دارم . آروم اشکی که از گوشه چشمم پائین می اومد رو پاک کردم . سال تحویل می شد .

نظرات ()



(40)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳٩٠/۱/۱

به مرضیه تلفن کردم . برام خیلی جالب بود . عین طلبکارا اعلام کرد که مدتییه چیزی شبیه حقوق یا اعانه یا شایدم مستمری از دولت می گیره و نیازی به کار کردن برای سرمایه دارای نا مسلمونی مثل من هم نداره و گوشی رو قطع کرد . به گوشی تلفن توی دستم نگاه کردم و سر جاش گذاشتم و به سمت اتاق عسلی رفتم . در رو که باز کردم  دیدم صندلی زیر پاش گذاشته و داره از پنجره بیرون رو نگاه می کنه .

- سلام بابائی

سریع برگشت و عینکش رو روی چشمش جابجا کرد و من رو نگاه کرد و

- سلام صب بخیر

- چیکار می کنی بابائی ؟

از صندلی پائین اومد و به سمت میز تحریرش رفت و

- بیدار شدم می خوام مخش بونیسم

- مخش باشه بعدا . . .  میای کمک بابا خونه تکونی ؟

با تعجب بهم نگاه کرد و

- خونه تکونی ؟

- آره دیگه نزدیک عیده بابائی بیا خونه تکونی کنیم

 همینطور که میومد طرفم

- یعنی چیکار کنیم ؟

- یعنی خونه رو بریزیم به هم از اول تمیز کنیم و ببریم سر جاشون بذاریم .

- چشماش برق زد

- آره ( و خندید )

- پس بپر صبحانه ات رو بخور بریم بابائی

- بریم

و از کنار من خودش رو رد کرد و به سمت راه پله دوید .

بعد از صبحانه اول وسایل هال و پذیرائی رو بردیم بیرون . هنوز توی سایه های حیاط برف بود . بعد وسایل اتاق خواب و وسایل اتاق عسلی و بعد هم خرت و پرتهای آشپز خونه رو بیرون بردیم .

عسل هر چند دقیقه می ایستاد و دو تا دستش رو به کمر میزد و خودش رو پیچ و تاب میداد و بعد هم مثل مادر بزرگش می گفت :

- وای خدا از بس که کار کردم الانه که سکته کنم .

 بعد از زیر عینک من رو نگاه می کرد که چیکار می کنم . خیلی خوشحال بود. ظهر به رستوران زنگ زدیم و جوجه کباب و برگ و کوفته تبریزی و ماست و دوغ و نوشابه و باقالی پلو و . . .  سفارش دادیم . هر چی که عسل گفت من سفارش دادم . خیلی خوشحال بود و واقعا از ته دل می خندید . ظهر سر میز ناهار توی حیاط سرد نشستیم و همون جا نوشابه خوردیم . خیلی خندیدیم . شاید بعد از سالها اولین بار بود که واقعا می خندیدم . عسل هم همینطور . شب قبل از خواب به من نگاه کرد و گفت بابائی امشب میشه پهلوی تو بخوابم . دلم نیومد بگم نه . رفت پتوش روئ از توی اتاق آورد و کنارم دراز کشید . چیزی رو قایم می کرد . با اصرار ازش گرفتم . عکس کوچیک مامانش بود . با ترس به من نگاه کرد و گفت :

- ببخشین

در حالی که بغض گلوم رو پر کرده بود و صدام به زور در می اومد گفتم :

- چرا ببخشین ؟ حالا این و برا چی برداشتی ؟

 با ترس و لرز گفت :

- این و هر شب می گیرم تو بغلم

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم . عسل رو محکم بغل کردم و های های گریه کردم . عسل هم گریه کرد . بلند بلند فریاد می زدم و انگار که نگین همین امروز مرده باشه تمام صحنه ها جلوی چشمم گذشت . عکس خانومی یا به قول عسل مامان جونی رو گذاشتیم وسطمون و خوابیدیم .

نظرات ()



(39)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳۸٩/۱٢/٢٥

از پنجره که به بیرون نگاه کردم هوا تاریک بود . به نظر همه جا سفید می اومد . از ساختمان بیرون رفتم و چراغ رو روشن کردم . ویکی کنار در بیخ جاکفشی قایم شده بود و می لرزید . چراغ رو روشن کردم یه برف ملایمی باریده بود . به سمت گاراژ رفتم و در رو باز کردم . ویکی با سرعت داخل رفت و کنار ماشین دراز کشید . در رو بستم و بیرون اومدم . سردم شد و لرزیدم . باز به داخل برگشتم و آخرین تکه های هیزم رو برداشتم و به سمت ساختمان رفتم . شومینه رو روشن کردم . سرم سنگین بود و گوشم هو می کشید . دستگاه فشار خون رو برداشتم و دوباره کنار شومینه برگشتم . سرم گیج می رفت . روی صندلی کمونی نشستم و دستگاه رو روی مچم بستم و دکمه استارت رو فشار دادم . صدای قیژ دستگاه بلند شد و قطع شد . باز صداش بلند شد و قطع شد . سرم رو به صندلی تکیه دادم و صبر کردم تا کار دستگاه تموم بشه . چشمام رو رو هم گذاشتم . حوصله ام سر رفته بود . داشتم دیوونه می شدم . چند هفته بود که هیچ اتفاقی نمی افتاد . سوز سردی از گوشه پنجره سلول تو میریخت و اصلا به پتو محل نمی داد و تا انتهای عمق استخونهام فرو می رفت . چشمام رو باز کردم . فشارم ١٩ رو ١٣ بود . یه قرص نیترو زیر زبونم گذاشتم و دوباره چشمام رو بستم . استوار ستایش چند روزیه که از این بند منتقل شده و یه سرباز وظیفه غذا رو میاره و خیلی سریع یغلابی رو پر می کنه و میره و هیچ حرفی هم نمیزنه . کاش سیگار داشتم . آخ دلم لک زده برای یه پک سیگار . بلند شدم و توی ته سیگارا رو گشتم و یه ته سیگاری پیدا کردم که 1 سانتی ازش باقی مونده بود . گذاشتمش به لبم و آخرین نخ کبریت رو زدم و روشنش کردم . هنوز کام اول رو نگرفته بودم که صدای در بلند شد . از ترس سیگار رو خاموش کردم و زیر پتو قایمش کردم و به دیوار تکیه دادم . سربازی بود که تا حالا ندیده بودمش .

- توالت خرابه این لگن رو بگیر تو این کارت رو بکن .

و یه لگن پلاستیکی پرت کرد داخل و رفت . به ته سیگار نگاه کردم . دیگه قابل کشیدن نبود . آهی کشیدم و چشمام رو بستم . از بیرون صدای نظام جمع می اومد و برای سلامتی مقام معظم رهبری دعا می شد .

صدای در خونه اومد . چشمم رو باز کردم . ساعت 9 صبح بود . 5 ساعت روی صندلی خوابیده بودم .

مهتاب بود . عسل رو آورده بود . اومدن داخل و عسلی پرید گردنم و بوسیدتم . بیرون رو نگاه کردم . برفی در کار نبود .

نظرات ()



(38)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳۸٩/۱٢/٢٠

خیلی ناراحت هال رو ترک کردم و  از پله ها با عجله بالا رفتم . کنار در اتاق مهمان یک لحظه مکث کردم و به سمت اتاقش تغییر مسیر دادم . جلوی در ایستادم . نفسم رو توی سینه حبس کردم . مصمم وارد شدم . صدای دعوای خانجون با آقا جون می اومد که سرزنشش میکرد که این حرفا رو چرا زده .

وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم . به اتاق خوب نگاه کردم . همه جا رو خاک گرفته بود . بوی بدنش  . . . بوی موهاش . . .  و بوی گردنش همه جا پیچیده بود.

بوی گل نرگس همه جا رو پر کرد.

- این شد ٢۵٣ تا

- چی ؟

- ٢۵٣ تا از ١٣۵٨ تا گل نرگس مهریه م

- خوب مهریه ات رو حساب کتاب می کنی ها

- آره خوب حق مه

- اصلا یه روز هر چی گل نرگس تو دنیا باشه رو برات می گیرم و به پات . . .

- نمی خواد . تو زندگیم رو سامون بده نمی خواد نسل گلای نرگس رو منقرض کنی

دو تا شاخه گل نرگس خشکیده و پوک توی گلدونه خشکی کنار پاتختی بود . اگه یه باد میومد کاملا می ریختن .

آب گلدون به مرور که خشک شده بود روی گلدون ساروج بسته بود .

بوی موهاش توی اتاق پیچیده بود .

خانجون آروم در رو باز کرد و اومد داخل

- آقا سهراب این پیرمرد نمی فهمه چی میگه به دل نگیر .

برگشتم و در حالی که اشک توی چشمم حلقه بسته بود بهش نگاه کردم . با چنان ترسی بهم نگاه میکرد که انگار می خوام بخورمش .

- نه از شما دلگیر نیستم به روح رسول الله . من رو این موضوع حساسم .

- پس به دل نگیر بیا با هم بریم پائین

- شما تشریف ببرید من الان میام.

آروم رفت بیرون و در رو باز گذاشت .

به سمت در رفتم که در رو ببندم . صدای صحبت آقا جون با مهتاب می اومد :

- من که حرف بدی نمی زنم بابا . . . میگم یه زن خوبی خودمون براش پیدا کنیم که نه خودش تنها باشه نه این بچه .

- بابا جان عزیزم می خوای دیگه اینورا نیاد ؟

- خوب ۶-٧ سال عزاداری بس نیست ؟ این طفل معصوم چه گناهی کرده ؟

- بیخیال شو آقا جون

در حالی که دستم رو توی آستین کت می کردم بارونی رو برداشتم و کیفم رو به دست دیگه گرفتم و از پله ها پائین رفتم . سر پله ها ایستادم و بارونی رو پوشیدم و کیفم رو دست به دست کردم و بدون خداحافظی از در بیرون رفتم .

به خونه که رسیدم داشتم پول تاکسی رو حساب میکردم که صدای ویکی کل بیابون خدا رو برداشته بود . داخل که رفتم ساکت شد .

دستی به سرش کشیدم و رفتم براش غذا گذاشتم . شیشه اسکاچ رو برداشتم . پیپ و فندک رو برداشتم ، یه شات کوچیک برداشتم و روی پشت بوم سرد نشستم . اسکاچ پلمپ بود . درش رو باز کردم و یه گردش کوچیک بهش دادم و یه پیک ریختم . پیپ رو روشن کردم . صدای زنگ تلفن بلند شد . به پیپ پک زدم . صدای زنگ تلفن می اومد . پیک اسکاچ و بالا کشیدم و ته حلقم خالیش کردم . اخمام توی هم رفت و یه پک طولانی به پیپ زدم . کل توتون پیپ گر گرفت . تلفن زنگ میزد .

- حالا دیگه همه می دونن تو زنت رو دوست داشتی بابا وقتشه که تا جوونی یه فکری به حال خودت بکنی

یه پیک ریختم . خسته بودم و شقیقه هام ذق ذق می کرد . به پیپ پک زدم

- من که برای دونستن دیگران زن نگرفتم که حالا برای ندونستنشون زن بگیرم یا نگیرم

پیک رو ته حلقم خالی کردم . صدای زنگ تلفن قطع شد . به پیپ پک زدم . دود رو توی سینه حبس کردم . با سرفه خلت توی دهنم جمع شد . خلت رو تف کردم و یه پک دیگه زدم .

- هنوز جوونی بابا . اونم خدا رحمتش کنه یادگارش زنده باشه . توام حق همسری رو به جا آوردی وقتشه که یه آستینی بالا بزنی

دود رو رها کردم و پیک بعدی رو ریختم و بی مهلت سر کشیدم . دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد . بارون نم نمی شروع به زدن کرد . به پیپ پک زدم و یه پیک دیگه ریختم . بلند شدم و به لب بوم رفتم و در حالی که یک دستم پیک ویسکی بود و یه دستم پیپ پیک رو سر کشیدم و به پیپ پک زدم و دود رو توی هوا رها کردم . به حیاط نگاه کردم و شات رو به سمت حیاط پرت کردم . با صدا شکست . ویکی با عجله بیرون اومد و دورو بر رو نگاه کرد . بعد بالا رو نگاه کرد و من رو دید . بعد زوزه ای کشید و رفت توی لونه اش .

وسایل رو جمع کردم و تلو تلو خرون از پله ها پائین رفتم و کنار شومینه خاموش نشستم . نفهمیدم چطور اما فکر کنم که شومینه رو روشن کردم . صبح که بیدار شدم  شیشه اسکاچ خالی روی زمین افتاده و شکسته بود . صورتم روی زمین یخ سر شده بود . آفتاب از پاهام گذشته بود . یه دستم روی طاقچه شومینه بود و خواب رفته بود . معده ام به شدت می سوخت . قلبم درد می کرد . زانوم تحت فشار روی لبه مبل راحتی بود و نمی تونستم تکونش بدم . بدنم به شدت درد میکرد و آب دهنم روی سنگ فرش کف ریخته بود . ساعت ١ ظهر بود .

نظرات ()



(37)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳۸٩/۱۱/٢۳

دستم رو درو کمرش گره کردم و فشردم و نفس از نفسم نمی افتاد . دستش رو از پشت کمرم بالا کشید و از پشت به موهام چنگ زد و سرم رو بالا گرفت . پاهام توی پاهاش پیچید بوسیدمش . از خواب پریدم . درسته خودم و خیس کردم . حالم از این تخلیه مردونه بهم می خوره . بدون اینکه به ساعت نگاه کنم به سمت حموم رفتم . دوش گرفتم و از حموم بیرون اومدم هال تاریک بود . خاکستر توی شومینه گرم بود . تیکه های کوچیک ذغال توش سرخ سرخ می زد چراغ رو روشن کردم . خودم رو توی آینه دیدم . دستی به صورتم کشیدم و چپ و راست صورتم رو دیدم . هال سرد بود . حوله رو دورم محکم پیچیدم و به سمت شومینه رفتم . . . دالامب دالامب دالامب . . . ساعت ٣ شب بود . ذغالها رو کنار هم جمع کردم . چند تا تیکه کوچیک و باریک و روش ١ کنده خوب گذاشتم . خیلی سرد بود . نمیشد منتظر روشن شدنش موند . یکم آتیش زنه ریختم و کبریت کشیدم . شعله بالا کشید . گرما زیر پوستم جون گرفت و بدنم مور مور شد . گرم که شدم رفتم توی اتاق حس می کردم پوست صورتم گل انداخته لباس پوشیدم و روش ربدوشامبر رو پوشیدم و برگشتم توی هال . یه گیلاس شراب ریختم و رفتم جلوی شومینه روی زمین نشستم و گیلاس رو گذاشتم جلوی پام و پاهام رو بغل کردم . به عکس خانومی خیره شدم . گردنش رو کج گرفته بود و موهای خرمائی لختش روی شونش رها شده بود . لبخند ملیحش چال زنخدانش رو بر ملا کرده بود و چشمای میشی رنگش خاکستری میزد . ابروهاش به شکل شیطنت آمیزی با دل آدم بازی می کرد .

لبش رو نزدیک آورد و گذاشتشون رو لبام . گرم بود . دل آدم تو هم میریزه و بغض توی گلوی آدم سنگین میشه وقتی یادت می افته . توک دماغم مور مور کرد و فکم لرزید و اشکم روی صورتم سر خورد و روی زمین افتاد . گیلاس شراب رو جابجا کردم و اشکم با شراب قاطی می شد و اشکم قطع نمی شد . قاب عکس رو بر گردوندم و اشکم قطع شد . گرمای شومینه روی پوست صورتم خشکش کرد و فقط صدای سوختن و فش فش کردن چوب بود که به گوشم می خورد و روحم رو نوازش می کرد .

نظرات ()



(36)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳۸٩/۱۱/۱۳

از آرایشگاه اومدیم بیرون . سیگار بهم تعارف کرد و بدون اینکه من جوابی بدم خندید و دستش رو عقب کشید و پاکت سیگار رو به دهنش نزدیک کرد و یک نخ به دندون گرفت و پاکت رو کشید و پاکت رو گذاشت توی جیبش و فندک رو  برداشت . فندک رو که زد صدای اذان بلند شد . سیگار رو از لب گرفت و همینطور که جلوش رو نگاه می کرد گفت :

- نمی خوای مطب بزنی ؟

خیلی سرد و آروم در حالی که جلوم رو نگاه می کردم گفتم :

- چرا تو فکرشم

سیگار رو که به لب گذاشته بود سریع برداشت و روش رو به من کرد گفت :

- راست می گی یا باز دوباره مسخرم کردی ؟

- راست می گم

- کی ؟

- نمی دونم همینروزا باید برم پروانه ام رو تمدید کنم .

- چه خوب من کمکت می دم

- ببین صمیمی من حال و حوصله ندارم هول هولکی کاری رو بکنم . می خوام برای خودم آروم آروم کارام رو بکنم . میای اعصابم رو خورد می کنی بی خیال می شم .

- مگه من بچه ام که تهدیدم می کنی ؟

- آخه هی تو کارام فضولی می کنی

- خیر سرمون روانپزشکشیم .  . . . .    .  . فضولی می کنی . . .

و شیشکی بست .

- صمیمی یه جای آروم و دنج سراغ نداری ؟

- مطب کنار خودم

- نه اونجا خیلی شلوغ پلوغه

- آقا رو . . .  همه دنبال جای شلوغ می گردن این دنبال جای خلوت . . .  سیزده بدر که نمی خوای بری

- من می خوام بیشتر یه دفتر کار باشه تا مطب نمی خوام زیاد مریض بیاد و بره .

- همون مریضای خودت بفهمن مطب رو دوباره باز کردی سرت به اندازه کافی شلوغ میشه . . .

- خوب می خوام نفهمن

- حالا یه پرس و جوئی می کنم .

به ماشین رسیدیم . سوئیچ رو به طرفم دراز کرد و

- تو بشین

بدون اینکه توجه کنم رفتم به سمت در شاگرد و دستگیره رو گرفتم و به اونور خیابون خیره شدم . صمیمی یه کم نگام کرد و دستش رو انداخت و سرش رو تکون داد و به سمت در عقب راننده رفت . بارونیش رو در آورد گذاشت عقب و بعد نشست جلوی ماشین روشن کرد .

نظرات ()



(35)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳۸٩/۱٠/۱٥

از خوب که بیدار شدم بالش خیس بود و اشک گوشه چشمم شیار بسته بود . هوا خیلی تاریک بود . هر چه کردم ندیدم ساعت چنده . دالامب . . .دالامب .  . . دالامب . . . دالامب . چهار ضربه زد و من روی تخت نشسته بودم و پاهام از تخت پائین بود و روی زمین مور مور می کرد . هوای خونه سرد بود . از پله ها بالا رفتم . عسلی خواب بود و روش رو پس زده بود و خودش رو جمع کرده بود . پتو رو کشیدم روش و در رو بستم اومدم پائین . چائی دم کردم . آب پرتغال گرفتم . ریشم رو اصلاح کردم . به صورتم توی آینه خیره شدم . ذوباره موهام بلند شدن و چروکای صورتم عمیقتر . ابروهام بلند شدند و با مژه های بازی می کنن . ابروها رو با قیچی و شونه کوتاه می کنم . صدای ساعت بلند میشه . ساعت 5 صبحه . هوای خونه سرده . هوا تاریکه . می رم کنار شومینه و چند تکه چوب توی شومینه میذارم .  چند تا باریکش رو زیرش میذارم و آتش زنه میریزم و آتش رو روشن می کنم . صدای چریک چریک چوب بلند میشه . نماز می خونم . دوباره قنوت و دوباره گریه . چای میریزم و می خورم . کتاب می خونم . پیپ می کشم . ساعت 6 میشه . میرم که عسل رو بیدار کنم . خودش بیدار شده و داره میاد پائین . چشماش رو میماله و صلانه صلانه رو پله ها رژه میره . مثل من سحر خیزه . سرویس مدرسه میاد و عسل میره . تنها میشم . صدای ساعت میاد . ساعت 7 شده . میرم برای ناهار ظهر خرید می کنم . ساعت 10 بر می گردم خونه . برنج خیس می کنم . گوشت می ذارم بیرون تا وا بره . لوبیا خیس می کنم . سبزی سرخ می کنم . لوبیا رو بار میذارم . روی صندلی کمونی میشینم و خودم رو تاب می دم . پتوی نازک رو روی خودم میندازم . دوباره پا میشم چوب تو شومینه میریزم . باز خودم رو تاب میدم از تو یخ کردم . پتوی نازک رو از رو میز کنار شومینه بر میدارم و روم می کشم . آفتاب به پاهام میرسه و گرمشون می کنه .چشمام گرم میشه . پیپ رو روشن می کنم . پیپ می کشم . گوشت رو بار میذارم . دوباره روی صندلی می شینم . آفتاب روی رونم رسیده و گرمایش مطلوبی داره جوری که پشت دندون آدم می خاره . خودم رو تاب می دم . سرم رو به صندلی تکیه می دم . پاهام را میارم بالا و تو سینه جمعشون میکنم . خودم رو تاب می دم . چشمام رو می بندم .

از خواب می پرم و به سمت آشپزخونه میدوم . به موقع می رسم . زیر گاز رو خاموش می کنم . پیپ چاق می کنم و بهش پک می زنم . توی حیاط سرده . سوز زمستونی با آفتاب داغ ظهر پارادوکس جالبی داشت .

درخت خرمالو رو حرص کردم . صدای سرویس عسلی اومد . رفتم دم در . در رو باز کردم . ماشین دور بود و نزدیک می شد . ایستادم تا رسید عسلی اومد پائین و پرید بغلم . آق ملی دست بالا برد  . منم خندیدم و دستم رو بالا بردم . در رو بستم و اومدیم تو . عسلی نرسیده شروع کرد به بلبل زبونی که چیکار کرده و کجا رفته و کی رو دیده . ویکی سرش رو از دستاش برداشت و نگاه کرد و دوباره سرش رو گذاشت رو دستاش و خوابید .

 

نظرات ()



(34)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳۸٩/٩/٢٥

موهای لختش توی نور آفتاب می درخشید و همراه باد درگیر رقص زیبائی شده بودن . از کنار پنجره بلند شدم و راه افتادم به سمت آشپزخونه . عسلی از پله های وسط هال پائین می اومد و چشمای خواب آلوده ش رو می مالید .

         سلام به روی ماهت بابا

         سلام

همینطور که به سمت در آشپزخونه می رفتم :

         چه عجب پا شدین خانوم خانوما

         دیشب تا دیر وقت درس می خوندم

ایستادم و :

         امروز کجا میری ؟

در حالی که به سمت در دستشوئی می رفت :

         هیچ جا فردا امتحان دارم باید درس بخونم

         بابا سر شب بیا با مامانت بریم خرید من می خوام یه کاپشن بخرم هوا سرد شده .

ایستاد و بهم نگاه کرد و :

         اگه درسم رو خودم میام اگر نه نمیام .

         حالا تا اون موقع بخون . . . .  تازه یه استراحتم نیاز داری

         مامان کجاست ؟

         توی حیاطه

و به پنجره نگاه کردم . باد لباس سفیدش رو به تنش چسبونده بود . قوز کرده بود و دستاش رو توی بغل گرفته بود . موهای لختش توی هوا غوطه می زندند و بالا و پائین می رفتن تا با باد برن . عسلی در دستشوئی رو محکم به هم زد . یه ملیله طلائی رو کف سینی پهن کردم . استکانای کمر باریک رو گذاشتم توی نعلبکی شاه عباسی و قندون نقره رو بغلش میزون کردم . استکانها رو پر کردم . صداش یادم اومد :

         آقای شوهر . . .  چائی باید لب ریز و لب دوز و لب سوز باشه .

خندیدم و استکانش رو لب ریز کردم . سینی رو برداشتم و به سمت حیاط رفتم .صدای باد زیاد بود . صدای لرزیدن سینی چائی دستم رو می شندیدم . در رو باز کردم و باد محکم به همش زد . دوباره باز کردم و رفتم بیرون و باد محکم به همش زد . صدای زنگ در بلند شد . با خودم گفتم میرم دم در و در رو  باز می کنم . صدای زوزه باد بلند تر شد . سینی چای رو روی سکوی باغچه گذاشتم و به سمت در رفتم . در رو باز کردم . سفور شهرداری بود . عیدی می خواست . یه 2 هزار تومانی بهش دادم و برگشتم . دوباره صدای زنگ در اومد برگشتم و در رو باز کردم . کسی نبود . در رو بستم و برگشتم . سینی چای رو برداشتم و به سمت خانومی رفتم .

        بفرما چائی

چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد تا سینی رو گذاشتم روی میز کنارش . دوباره صدای زنگ در اومد . به سمت در رفتم . مامور برق بود ، کنتور رو خوند و رفت به سمت خانومی رفتم ، صدای بهم خوردن در هال اومد باد شدید شده بود . خانومی روش به دیوار بود و پشتش به حیاط بود . کنارش رفتم و دستم رو گذاشتم سر شونه ش برگشت و نگاهم کرد . گریه می کرد . سورمه چشمش گونه هاش رو خط کشی کرده بود . تعجب کردم .

         چرا گریه می کنی عروسک آقای شوهر ؟

         چون تو ناراحتی

         من چرا باید ناراحت باشم ؟

صدای زوزه باد وحشتناک بود .

         سهراب ؟!

         جون سهراب ؟!

          مراقب عسلمون باش .

صدای زنگ در اومد .

         یعنی چی مراقب باش ؟! خودت مراقب باش

صدای زنگ در اومد .

         من نیستم .

صدای ضربه دست به در اومد . برگشتم و به در نگاه کردم . دوباره به خانومی نگاه کردم . نبود ، صدای ضربه دست به در اومد . با دست پاچگی برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم . باد داشت خانومی رو می برد . به سمتش دویدم . صدای تلفتن بلند شد . لب ایوون اونقدر گود بود که به گودی پرت شدم و از خواب پریدم . صدای زنگ تلفن می اومد . گوشی رو برداشتم

         بله ؟!

         آقا سهراب سلام

         سلام

         کجائین شما ؟! سرویس عسل اومده دم در 2 ساعته جواب نمیدی رانندش دیگه زنگ زد به ما که چیکار کنه

         آها . درسته . کجا رفت ؟!

         کی ؟!

         چیز . . .  راننده دیگه

         میگم که دم در خونتونه .

         آها مرسی .

بلند شدم و به سمت آیفون رفتم و آیفون رو برداشتم و گفتم

         ببخشین آقا ملی

         سلام آقا دکتر . کجائی 2 ساعته ما توی این طوفان واستادیم .

         شرمنده آقا ملی خواب عجیبی رفته بودم

در رو زدم و آیفون رو گذاشتم . باد توری در هال رو خیلی محکم به هم میزد . عسلی می دوید و ویکی هم کنار می دوید و تا دم در همراهش اومد .

         سلام بابائی

         سلام به روی ماه دخمل بابا

         ها

         چه خبر بابائی ؟

         هیچی

و به سمت پله ها دوید .

         بوس من چی ؟

برگشت و  بوس داد . به سمت پنجره هال رفتم . باد شدیدی می اومد . توی حیاط نبود . خم شدم و دو تا دستم رو از آرنج خم کردم و ساعد دستم رو هائل کردم و با هر دست آرنج دست دیگه رو گرفتم و به بیرون خیره شدم .

         بیا بابائی پیپت رو بگیر و بهم دیکته بگو

برگشتم و نگاهش کردم . صورتش گرد بود چشماش کهربائی رنگ بود یه خنده آشنا پشت لباش مخفی بود . انگار سورمه از زیر چشماش تا پائین گونه هاش رو خط کشی کرده بود . پلک بلندی بهم زدم تا اشکم رو مخفی کردم . دستم رو روی سرش کشیدم . موهای لخت و خرمائیش دلم رو توی هم ریخت و انگار ویرونم کرد . بده به من بابائی . بده و بیا بشین ببینم گلم و دوباره پلک بلندی زدم و اشکم و مخفی کردم . بغضم رو فرو دادم . رو صندلی کمونی نشستم . دالامب دالامب دالامب . . .  12 تا ضربه زد . پیپ رو چاق کردم و بهش پک چارواداری زدم و کتاب رو باز کردم .

آب . . .  بابا . . .  آ . . .  آ اول . . . . . . . با . . آ . . . ب آخر

غذاش رو که خورد یه راست رفت توی اتاقش و خوابید . یه صفحه رو روی گرام گذاشتم و سوزن رو روی صفحه لغزوندم و به سمت آشپزخونه رفتم . صدای گرام بلند شد .

   یاد از آن روزی که بودی زهره یار من

مشغول گذاشتن فیلتر توی قهوه جوش شدم

   دور از چشم رقیبان در کنار من

آب رو توی قهوه جوش ریختم .

   حالیا  خالیست جایت ای نگار من

قهوه رو توی فیلتر ریختم.

   در شام تار من آخر کجائی زهره

قهوه جوش رو روشن کردم

   یاد داری زهره آن روزی که در صحرا

فنجون رو برداشتم

   دست اندر دست هم گردش کنان تنها

شکر رو برداشتم و خندیم و دوباره سر جاش گذاشتم .

   راه می رفتیم و در بین شقایق ها

پیپ رو برداشتم و شروع به تمیز کردنش کردم .

   بود عالم مارا لطف و صفائی زهره

قهوه آماده بود

   بود بود بود بود بود بود بود بود بود بود بود بود گیر کرد

به سمت گرام رفتم و سوزن رو جابجا کردم و برگشتم و پیپ رو چاق کردم .

   شبی که آواز نی تو شنیدم

قهوه ریختم

   چو آهوی تشنه پی تو دویدم

قهوه و پیپ رو برداشتم و به سمت صندلی کمونی رفتم

   دوان دوان تا لب چشمه رسیدم

قهوه رو روی میز کنارم گذاشتم و نشستم

   نشانه ای از نی نغمه ندیدم

به پیپ فندک زدم

   توی ای پری کجائی . . . .  که رخ نمی نمائی از آن بهشت پنهان دری نمی گشائی

یه پک زدم

من همه جا پی تو گشته ام

 از مه مه نشان گرفته ام

 بوی تو را ز گل شنیده ام

 دامن گل از آن گرفته ام

تو ای پری کجائی

که رخ نمی نمائی

از آن بهشت پنهان دری نمی گشائی .

دل من سر گشته توست

نفسم آغشته توست

به باغ رویاها چو گلت بویم

در آب و آئینه چو مهت جویم

تو ای پری کجائی

در این شب یلدا ز پیت پویم

به خواب و بیداری سخنت گویم

تو ای پری کجائی

مه و ستاره درد من می دانند

که همچو من پی تو سرگردانند

شبی کنار چشمه پیدا شو

میان اشک من چو گل وا شو

تو ای پری کجائی

که رخ نمی نمائی

از آن بهشت پنهان دری نمی گشائی

یه پک زدم و دود رو توی سینه ام حبس کردم . چشمام رو بستم و خودم رو توی فضای اتاق معلق دیدم . صداها کم می شد و دوباره زیاد می شد . صدای زوزه باد هنوز می اومد . دود رو توی فضا رها کردم و به گردش دسته جمعی دود خیره شدم . دوباره پک زدم و پس سرم رو به دیوار تکه دادم . صدای پوتین سربازی از راهرو به گوش می رسید که به آرومی قدم میزد . امروز روز هفتم حسین بیچاره هست . دیگه باور داشتم که از اینجا بیرون نخواهم رفت . آخرین سیگار هم تموم شد . بلند شدم و قدم زدم . ١و٢و٣و۴و۵و۶. . ١و٢و٣و۴ . . .  ١و٢و٣و۴و۵و۶ ..... ١و٢و٣و۴ .... صدای در بلند شد . صدای طوفان رو از بیرون می شنیدم .

         سنائی

         بله

         اتاق بازجوئی

دست و پام رو جمع کردم و دمپائی رو انداختم سر پام و زدم بیرون . سرباز پشت سرم می اومد . از حیاط سرد با دیوارای بلند و سیم خاردار سر دیوار گذشتیم و به سمت یه اتاقک پیش ساخته گوشه حیاط رفتیم . وارد اتاقک شدم . کسی نبود . در رو پشت سرم بست . به سمت میز ناهار خوری کائوچوئی که وسط اتاقک بود رفتم و نشستم . یه پاکت ونیستون روی میز بود و یه فندک و یه زیر سیگاری . طرف دیگه یه پوشه بود و 2 تا خودکار آبی و قرمز . لای پوشه تعدادی کاغذ بود . به دیوار عکس امام آویزون بود . صدای پوتین سربازی که از کنار اتاقک روی کف شن ریزی شده راه می رفت شنیده می شد . هوای اتاقک گرم و مطلوب بود . یک طرف میز ظرف نیمه خالی یک بار مصرف غذا و قاشق و چنگال بود و یک تکه نان تافتون بیات . پاکت سیگار رو برداشتم و چند نخ سیگار از توش بلند کردم . یک نخم گذاتم لای لبم و فندک زدم و روشنش کردم . مفم رو بالا کشیدم و با سقف نگاه کردم و دود رو خالی کردم . یک جفت لامپ مهتابی روی سقف روشن بود و چند کانال کوچیک و سفید برق .دوباره پک زدم . با دست چپ رونم رو مالیدم و بعد سیگار رو دست به دست کردم و با دست راست ریشم رو خاروندم و نرمه دماغ رو فشار دادم . موفم رو بالا کشیدم و به سیگار پک زدم . در اتاق باز شد . سریع دود رو بیرون دادم و یه پک دیگه زدم . بازجو اومد داخل و بهم نگاه کرد. خندید و بهم سلام کرد . بدون اینکه بلند شم گفتم علیک و دوباره به سیگار پک زدم . بازجو نشست و گفت :

         از خودتم که خوب پذیرائی می کنی . . .

         بله

         چیه توپت پره انگار . . .

         نه بابا . . . ما توپم پر نبوده وضعمون اینه دیگه وای به حال . . .

         وضعت چیه ؟

به سیگار پک زدم و

         ببین آقا من که زنده از اینجا بیرون نمیرم . دادمم به جائی نمی رسه پس بیخودی تلاش کردنم بیهوده هست

دود سیگار رو رها کردم

          بیخودی تلا . . .

         ببین داداش من آب که از سر گذشت چه یه . . .

         کدوم آب پسرم ؟!

         من پسر تو نیستم

سیگار رو دست به دست کردم و بهش نگاه کردم .

         روت رو زیاد نکن دیگه

         چیه اگه زیاد کنم میزنیم ؟

         من نیومدم که بزنمت

         ( با پوزخند ) اومدی نازم کنی ها ؟!

و با سیگار پک زدم .

         اصلا ما با تو دعوا نداشته باشیم باید چه بکنیم .

         ما هم با کسی دعوا نداریم .

         اصلا ول کن بریم سر اصل مطلب . . .

         بریم

         ببین من اینجا مامور شکنجه نیستم . . . من مرشدم . . . اومدم برای ارشاد

پاهام رو از زیر میز بیرون کشیدم و پای چپم رو روی پای راست گذاشتم و گفتم :

         بفرما ارشاد کن بریم

         بریم سر اص . . . خوب اخوی شما مشکلت با ولایت چیه ؟

        اولا که من اخوی ندارم . . . ثانیا مشکل زیاده به این راحتی ها حل نمیشه .

         خوب یکی رو بگو تا به بقیه برسیم

         شما

و به سیگار پک زدم

         من ؟!

         بله اولین مشکل من شمائید

         مگه من چمه ؟!

         آخه آقا مرشد توی زندان در حالی که دست و پای من بستی جای ارشاده ؟

         من که نبستم

         همتون سر و ته یه کرباسین

         خوب من بدم چه ربطی به ولایت

پام رو از روی پام برداشتم و راست تو چشمش نگاه کردم و گفتم

         آقا ما خرمون از کره گی دم نداشت شما و ولایتم عالیه عالی . . .  دیگه نیازی به ارشاد هست ؟!

         بله که هست اگه نبود که شما الان اینجا نبودی

به سیگار نگاه کردم و یه پک بهش زدم و مکثی کردم . سرم رو بالا گرفتم و دود رو رها کردم و بعد بهش نگاه کردم و گفتم :

         من رو اشتباهی گرفتن آقاجون من اصلا خودم بسیجی بودم کلی فعالیت داشتم . . . به من چه که اول می کشین بعد می شمارین

         یعنی چی که میشماریم یا می کشیم ؟!

         شما ماجرای همون سازمان خ ای ه کشی از جانداران 3 خ ای ه هستین

         یعنی چی آقا ؟!

         داغ نکن حاجی جون .( و سیگار رو خاموش کردم و سرم رو بال آوردم آروم شروع کردم ) یه روز یه خرگوشه داشته می دویده بهش می گن کجا فرار میکنی ؟ میگه دارن حیونائی که ٣ تا خ. . . دارن رو می گیرن و خ. . .  هاشون رو می کشن . میگن مگه تو ٣ تا خ. . .  داری ؟ میگه نه ولی اینا اول میکشن بعد میشمارن . حالا شما اول گرفتین بعد زدین بعد شکنجه کردین بعد انداختین انفرادی بعد هزار تا چیز دیگه حالا اومدین میگین تو مشکلت چیه ؟!

         نه اخوی من از این چیزا خبر ندارم ، من . . .

         ارواح عمه ات

         مودب باش

         نباشم از اون چیزا با خبر می شی ها ؟

         خوب تو حرف حسابت چیه ؟

         ببین داداش من بسیجی بودم . کلی فعالیت داشتم کلی حزب اللهی بودم . یه روز اومدم بیرون قبل از اینکه بفهمم چی شد زدن تو سرم انداختن پشت وانت عین گوسفند آوردن اینجا حالا تو اومدی می گی مشکلم چیه ؟! خوب مشکلم همینه

         خوب پس مشکلت با ولایت چیه ؟

         بابا ول کن تو دیگه هی ولایت ولایت کشتی مارو . ولایت کیلو چند

         تو چطور بسیجی . . .

         بودم دیگه نیستم ؟

         چرا؟!

         چون دوست ندارم پاسدار ظلم و ستم و نامردمی باشم

         ببین این چیزائی رو که تو می گی به روح پیغمبر قسم که آقا نمی دونه .

         ا ا ا ا  چه جالب خوب پس خیالم راحت شد . اگه نگفته بودی من فکر می کردم آقا خبر داره.

         یعنی چی ؟

         مرد حسابی یعنی تو نمی دونی اونطرف تو زیر زمین چه خبره ؟ خوب برو به آقا بگو تا بفهمه توی سیاه چالاش با امت اسلام چیکار می کنن .

         حالا شما هم سوسولین مگه چیکارتون کردن ؟ زمان انقلاب یه شکنجه های وحشتناکی می کردن که دومی نداشت . . .

         تخم مرغ آبپز هم توی ما تحتتون می کردن ؟

         تو کسی رو می شناسی که باهاش این کار رو کرده باشن ؟

         می خواین نشونتون بدم ؟ هنوزم موقع دفع ، چرک و خونابه ازم میاد

         من باور نمیکنم

بلند شدم و شروع کردم به در آوردن شلوارم

         بشین حالا نمی خواد کشف عورت کنی

نشستم و بهش خیره شدم و گفتم :

         خوب پس برو به آقاتون بگو بیا خبرش رو بهم بده .

         خوب ببینم تو می خوای آزاد بشی ؟

         منم مثل حسین . غیر جنازم چیزی از سیاه چالای مخوف آقاتون بیرون نمیره

         یه مصاحبه می کنی برای بیمه ولایت ، هیچ وقتم جائی پخش نمیشه ، بعد آزادی .

         چی باید بگم ؟

از لای پوشه برگه ای رو بهم داد و گفت :

         اینا رو

برگه رو گرفتم و گفتم :

         می خونمشون ، فکرامم می کنم بعد خبرتون می کنم .

         پس برو به سلامت . . . سرکار رحمانی بیا متهم رو ببر

کاغذ رو تا کردم و کردم توی جیبم و بلند شدم و در حالی که به سمت سرباز می رفتم گفتم

         و لعن الله علی اسست اساس ظلم و الجور

در سلول محکم به هم خورد . برگشتم و نگاه کردم توری در هال دوباره باز شده بود باد به همش می زد .

نظرات ()



(33)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳۸٩/٩/٢۱

صدای برخورد دونه های بارون با پنجره همهمه به پا کرده بود . گاهی شدید می شد و دوباره کم می شد . باز زیاد می شد اما تمومی نداشت . نفس که می کشیدم پشت شیشه بخار می گرفت . صدای بوق توی خیابون می پیچید و با صدای یه موتوری درگیر می شد و با فریاد یه بچه پایان می گرفت . باز صدای بارون بود صدای پاشیده شدن آب زیر لاستیک ماشینی که با سرعت عبور می کرد .

-        بفرمائید .

بر گشتم و نگاه کردم خانجون بود .

-        ممنونم راضی به زحمت نبودم .

-        اختیار دارید بشینید چائیتون رو بخورید الآن آقا میانشون

-        مرسی اینجا خوبه

در حالی که می رفت

-        هر جور راحتید .

توی آشپز خونه خودش رو با چیزی مشغول کرده بود . از بالا صدای پا میومد . صدای باز و بسته شدن در صدای در کمد صداها کم بود و کم رنگ اما من به خوبی حسشون می کردم .

-        بفرمائید میوه بخورید .

برگشتم با سبد میوه داشت به سمتم می اومد .

-        نمیشه نگین رو ببینم ؟

-        چرا الان میاد داره کاراش رو می کنه .

-        آخه نیست من این مدت نبودم .

-        بله . .  .

و رفت . سعی می کرد دیالوگها کوتاه و مختصر باشن . سعی می کرد زیاد کنجکاوی نکنه . البته لابد می دونستن که من این شش هفت ماه رو زندان بودم . حتما هم می دونستن برای چی . اصلا بابا می گفت از روز اول بهشون گفته . تازه دانشجوها که همه می دونستن .

-        می گم شما خودتون رو به زحمت نندازین ، آقای مهندس هم که ظاهرا تشریف نمیارن . من می رم بعدا مزاحم می شم .

از توی آشپز خونه صداش رو بلند کرد  

-        هر جور راحتید .

بغض گلوم رو گرفته بود . به سقف هال نگاه کردم . صدای بارون هنوز می اومد . صدای کشیده شدن صندلی کف اتاق

اشک چشمم داشت کم کم در می اومد .

-        پس من با اجازه رفتم

در حالی که داشت به سمت در آشپزخونه می اومد

-        به سلامت .

-        فقط قصدم یه توضیح مختصر در مورد این مدت بود .

-        بله . . . ..    . می شد حدس زد .

-        چی رو ؟

-        اینکه برای چی تشریف آوردین

-        بله حقیقتا من این مدت . . .

-        . . .  نیازی نیست برای من توضیح بدین .

-        کاش نگین خانوم چند لحظه تشریف می آوردن برای ایشون . . .

-        . . . فکر نکنم زیاد علاقه ای داشته باش. . . . ه

-        چرا علاقه دارم .

گل از گلم شکفت و به پله ها نگاه کردم . مانتو مشکی کوتاه و چسبونی تنش بود و اندامش توش نقش بسته بود . شلوار پارچه ای پاچه گشادی روی صندلهای قرمز می رقصید . شال سفید رنگی عربی دور گردی صورتش گشته بود و یکسرش از بغل آویزون بود . دستش به نرده های پله بود و خرامان پائین می اومد . چشماش خاکستری بود و لباش صورتی . صورتش دیگه گرد نبود . صورتش بی روح بود . اما پشت چشماش زندگی جاری بود . زیر چشماش ورم داشت . به من نگاه نمی کرد به سمتش راه افتادم و دوباره ایستادم و به خانجون نگاه کردم . به من نگاه کرد و سریع روش رو بر گردوند و رفت به سمت آشپزخونه .

-        سلام

-        سلام

-        چطوری ؟ ( آب دهنم رو غورت دادم و ) نگین خانوم ؟

-        من خوبم شما چطورید ؟

-        از اشتیاق دیدن دوباره شما . . . ( صورتم گل انداخت و لبام شروع کرد به مور مور کردن ) خوبم

صدای ضربان قلبم رو می شنیدم . پشت گوشام عرق کرده بود و نفسم گرم شده بود .

-        خوب می خواستید توضیح بفرمائید .

-        بله . . .  راستش توی همین بوهبوه قضیه روزنامه سلام بود که من رفته بودم جلوی دانشگاه و اونا هم اشتباه گرفته بودنم .

-        بله در جریانم .

-        خوب همین دیگه . . .  فکر کنم بابا برای باباتون توضیح داده باشن .

-        این اشتباهی یعنی چی ؟

-        خوب آخه من نرفته بودم تظاهرات فقط رفته بودم کاری داشتم که گرفتنم .

-        توی دانشگاه بچه ها چیز دیگه ای می گن

-        چی می گن ؟!

-        که شما بسیجی بودین . .  . که رفته بودین برا سرکوب دانشجوها . . . که شما این مدت توی دم و دستگاه امنیتی مشغول بازجوئی و غیره بودین . . . که ماموریتتون توی دانشگاه تموم شده و دیگه رفتین . . . که راپورت دانشجوها رو می دادین . . .

نور شدیدی از پنجره اتاق تو ریخت و قطع شد . دنیا داشت روی سرم خراب می شد . صدای ترکیدن رعد اتاق رو پر و خالی کرد . برگشتم و به در آشپزخونه نگاه کردم . خانجون چادرش رو روی شونه جمع کرده بود و به چارچوب در تکیه داده بود و با نگاهی مطالبه جویانه نگاه می کرد .

-        راستش من روحم هم از این حرفهائی که زدین خبر نداره . . . والا من بسیجی هستم . . . یعنی بودم دیگه نیستم اما اینائی که گفتین . . . سر تراشیده و سر و صورت سیاه و چشمای به گود نشستم که . . . نمی دونم . . . اجازه بدین . . . ( نشستم و شروع کردم به در آوردن جورابم ) من کلی کتک خوردم ( و کف پام رو بالا آوردم )  ببینید ( خانجون با عجله به سمتم اومد و از همون دور به کف پام نگاه می کرد ، کف پام رو بالا گرفتم و بهش نشون دادم . صورت نگین تو هم رفته بود و خیلی پشیمون و ناراحت زمین رو نگاه می کرد . بلند شدم و پیراهنم رو از توی شلوارم در آوردم و پیراهنم رو بالا زدم و سینه و شکم و کمرم رو نشون دادم ) البته خیلی ببخشید که من این کار رو می کنم . اما فکر نمی کنم مامور امنیتی رو اینطوری بزنن و ( کف سرم رو نشون دادم ) با کف کله اش سیگار خاموش کنن .

نگین زد زیر گریه به سمت بالا رفت . صدای در خونه اومد . نگین توی راه پله گم شد . چشم ازش گرفتم و به خانجون نگاه کردم . با چادر جلوی دهنش رو گرفته بود و داشت خیلی آروم گریه می کرد و به سمت در هال نگاه می کرد . در باز شد و بابا اومد داخل و یه نگاه به من انداخت و یه نگاه به خانجون انداخت و دوباره من رو نگاه کرد که لباسم به هم ریخته بود .

-        سلام آقای مهندس

-        سلام آقای سنائی . چه عجب تشریف آوردین

خانجون زد زیر گریه و رفت . نور ریخت توی اتاق . صدای رعد ترکید صدای گریه عسلی بلند شد . بلند شدم و به سمت بالا دویدم . کنارش نشستم تا خواب رفت .

نظرات ()



(32)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳۸٩/۸/۱٥

سیگار رو با دقت و وسواس خاصی از وسط به رو نیم کرد و نصفه ای که به فیلتر متصل بود رو آتیش زد . صدای انفجار گوگرد کبریت حواسم رو به هم ریخت و به صورتش نگاه کردم . زیر چشمش می پرید . یه کام چارواداری گرفت و با ولع تمام دودش رو قورت داد . بعد سرش رو بالا گرفت و دود رو رها کرد . دستش مثل بید شروع کرده بود به لرزیدن .

- چته حسین ؟

- پدر نامرد هرچی که لایق خودش بود به من میگه . بی شرفا انگار خودشونم ک . .  شعراشون رو باور کردن . از بابام توبیمارستان یه فیلم گرفتن آوردن اینجا نشون من میدن که بابات سکته کرده داره می میره اگه اعتراف کنی میری برا آخرین بار می بینیش اگر نه برا تشعیع جنازشم نمذاریم بری . . .

سکوت همه جا رو پر کرد . باز یه پک به سیگار زد و به من نگاه کرد . لب پائینش لرزیدن گرفت و بغضش رو قورت داد . دوباره به سیگار یه پک زد . شروع کرد به سرفه کردن و خون روی دستش پر شد . سیگار رو ازش گرفتم و آخرین پک رو من بهش زدم و خاموشش کردم . یه لیوان آب بهش دادم و بهش نگاه کردم . نگاهم کرد و خودش رو به من رسوند و افتاد تو بغلم به گریه کردن .

- یعنی بابام میمیره ؟!

- نه بابا اینا الکیه حسین . . .

- نه نبود . . .  خودم دیدم .

- خوب چی می خوان که بگی ؟!

- که من جاسوس اسرائیلم . . . که از پادگانهای نظامی ایران عکس می گرفتم و می فرستادم اسرائیل . . . که من از آمریکا پول می گیرم . . . که برای ١٨ تیر از آمریکا پول گرفتم که اینجا خرج انهدام نظام کنم . . .

باز ساکت شد و سرش همینطور روی شونم بود . بلند نفس می کشید و گهگاهی هم آه می کشید .

- میگه بگو ٢٠ میلیون دلار پول از آمریکا گرفتی . . . به یارو گفتن محکومی به ١٠٠٠ ضربه شلاق ، گفت یا شما نمیدونین شلاق چیه یا نمی دونین ١٠٠٠ تا چندتاست . اینم حکایت ایناست دیگه . . . اصلا یارو نمی فهمه ٢٠ میلیون دلار پول چقدره . . . نامردا . . 

باز ساکت شد . چند دقیقه صداش در نیومد تا گریش بند اومد . بعد سرش رو از شونم برداشت و بهم نگاه کرد و گفت :

- اگر کسی این کارا رو کرده باشه حکمش چیه ؟!

- چه می دونم . . . لابد اعدام

- خوب بگن می خوایم اعدامت کنیم بهانه نداریم دیگه این حرفا چیه که میزنن ؟!

- خوب نگفتن وقتی تو این حرفا رو زدی چی میشه ؟

- گفتن یه مصاحبه تلویزیونی هم میکنی و همین حرفا رو میزنی بعد آزادی !!!

- ا ا ا ا ا مگه میشه ؟

- لابد میشه دیگه ، چه میدونم .

پشتش رو به من کرد و رو زمین دراز کشید .

- فقط می خوام یه بار دیگه بابام رو ببینم .

- حسین اینا بهانه هست بعد با همین اعترافا اعدامت میکنن یه آب خوشم روش . . .  از من می شنفی زیر بار نرو .

- نمی دونم

چندتا سرفه زد و پتو رو کشید روی سرش .

 

نظرات ()



(31)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳۸٩/۸/٢

از پنجره به بیرون نگاه می کردم و دستام رو پشت سرم به هم گره زده بودم . خیابون شلوغ بود و ماشینا در رفت و آمد بودند . صدای بوق یا فریاد بچه ای روال عادی خیابون رو به هم می ریخت . ماشینا می ایستادند و صف می شدند و از این سو تا اون سوی پنجره رو ترافیک می پوشوند . باز راه می افتادند و تجمعشون به وسط پنجره می کشید و باز می ایستادند.

- بگیر !!

- چیه ؟ آها دستت درد نکنه . . .  قهوه های تو هم خوردن داره

- باید امروز برم دکتر عصر وقت دارم

یه قورت قهوه خوردم :

- شکر بده هنوز تلخه . . . خودم می برمت عسلم

با شکر پاش نزدیک شد و بهم لبخندی زد و در حالی که شکر پاش رو کجدار به سمتم دراز می کرد گفت :

- مرسی آقای شوهر

شکر رو ریخت و در حالی که می رفت بهش نگاه می کردم و قهوه رو هم میزدم .

روم رو به پنجره بر گردوندم و دوباره محو بیرون شدم . صدای به هم خوردن ظرف و قاشق و چنگال با صداهای بیرون در هم شده بود .

- برو یه دوش بگیر تا بیای نهارت آماده است .

- حسش نیست . . . شب میرم .

- یعنی که چی که حسش نیست . بدو بدو برو حموم

- الآن گشنمه تو حموم ضعف می کنم

- نمی کنی این بوس و بگیر برو حموم ضعف نمی کنی

بوسیدمش و ژیلت رو برداشتم و به سمت حموم می رفتم .

- حالا ساعت چند ؟

- امروز که تلفنی با خانوم . . ................... حرف میزدم گفت هر وقت اومدی .. .

- اوکی !!! پس 7 بریم

- باشه !! . . . . راستی خانوم دکتر گفت فردا شب با محمود و بچه ها میان اینجا منم چیزی نگفتم . . . .  کاری که نداری ؟

- نه . . . بهتر حوصلم سر رفته

از حموم که بیرون اومدم میز ناهار رو همچین شاهونه چیده بود که انگار قراره رئیس جمهوری کسی بیاد . . . .   .

- چه خبره ؟!

- سلامتی . . .

خودش رو توی بغلم پرت کرد و گفت :

- تولدت مبارک

دالامب دالامب

خندم گرفت . روم رو برگردوندم همه جا سوت و کور بود . مرضیه از پله ها بالا میرفت . ساعت 2 بود صدای زنگ در می اومد از دور آیفون رو دیدم سرویس مدرسه عسل بود . مرضیه در رو باز کرد . رفتم بالا  توی اتاق در رو بستم و خوابیدم .

نظرات ()



(30)
نویسنده: سهراب سنائی - ۱۳۸٩/٧/٢٩

از خواب که پا شدم ساعت از ۵ گذشته بود ساعت رو نگاه کردم . سرم رو خاروندم . به پشت و کف دستام نگاه کردم . چشمم می سوخت . توی خونه گشتی زدم . توی حیاط برف سبکی باریده بود و روی گل و گیاه ها و پرچین دیوار و ایرانیت پارکینگ رو پوشونده بود . رفتم توی آشپزخونه و بساط قهوه رو جور کردم . فیلتر رو که گذاشتم تو قهوه جوش دلم هوای چائی کرد . کتری رو گذاشتم روی گاز و رفتم توی هال . روی کاناپه دراز کشیدم . هنوز دهنم بوی خواب میداد . آفتاب کم کمک از پشت شیشه می ریخت توی اتاق . زمستون چقدر سرده . نمی دونستم چند وقته که اینجام و اصلا خونوادم چی فکر می کنن . من مردم زنده ام - نمی دونم . ریشم حسابی بلند شده و اقلکن ۴ یا۵ سانت از زیر مشتمم میزنه بیرون . احمد رو بردن اما نمی دونم کجا ، می گن پژمان رو هم فرستادن زندان وزارت ا ط ل ا ع ا ت . حسین همه اش سرفه میکنه و خون از حلقش می پاشه بیرون . این سلول سردم که نمیزاره خوب بشه . به دیوار چمباتمه می زنم  و بازوهام رو با دستام می گیرم و فشار می دم .  نمی دونم چه ماهیه . اما اولین برفه . شاید آذر یا دی باشه ، شایدم بهمن ولی حتما اسفند نیست . از آخرای تیر تا الآن ۵ یا ۶ ماهی هست که انجام .

حسین خودش رو